ممممممممممممممممممممممممن عوض نشدم فقط دیگه تو رو دوس ندارم!!
.....
سلام ... چطوری جانور!!
.........
دوست دارم دوست دارم دوست دارم!! دوست دارم دوست دارم دوست دارم...
.......
آتیش آتیش چه خوبه حالا هم تنگ غروبه چیزی به شب نمونده به جستن و واجست .. تو حوض نقره جستن....
........
اییییییییییییییییین زن عشق منه حق منه سهم منه طلاقش نمیدم!!
....
طلاقش بده راحت شو از دست این زنیکه نکبت .
...
(دیالوگهای هامون)
****************
- بریم؟
- کجا؟
- سینما آفریقا دیگه!
- چه خبره آبجی ما هوس کره بره وسط عربها بشینه فیلم ببینه؟
- میای یا نه؟یه جشنواره سینماییه فیلم های جشنواره فجر رو نشون میدن بریم ببینیم فیلم این سانسش چیه.
- باشه بریم
یه پیرهن میندازم تنم شلوارمو میندازم تو پام و کفشامم ور میکشم و بسم الله........
پیاده تا سر کوچه و بعد هم تاکسی و فلکه ساعت و چهار راه نادری و نیم ساعت بعد دم در سینما واستادیم و داریم بلیط میگیریم.
- حالا فیلمش چی هست؟
- هامون مال مهر جوییه
- مهر جویی کیه اونوقت آبجی؟
- کارگردان اجاره نشین ها
- آهان یادم اومد اکبر عبدی با اون شیکمش اون جوری اون جوری میرقصید.
- آره همون که تو میگی بریم تو.
- صب کن بذار برم تخمه بخرم . فیلم فرهنگی دیدن خوب تخمه هم میخواد.
- باشه
سه سوته تخمه به دست تو سینما و رو صندلیو بسم الله . فیلم شروع شد...
*****
هامون تو زندگی من یه اتفاق بود.هامون یکی از علتهای علاقه من به سینما بود. از سینما که بیرون اومدیم تو یه سکوت مطلق بی هیچ حرفی به آرومی تا چهار راه نادری پیاده اومدیم و تو یه حس ناگفتنی به خونه برگشتیم.با هامون شعر نو رو شناختم و با شاملو آشنا شدم و هنوز که هنوزه شعر پریا شو گاهی با خودم زمزمه میکنم.مدتها تلاش میکردم که مثل حمید هامون موقع تلفظ حرف سین یه شین هم باهاش قاطی کنم ...
به هر حال حمید هامون تو عصر سینمای بدون ستاره دوران ما برای خودش یه ستاره بود.بعد از اون اتفاق (دیدن فیلم هامون) میشه گفت اکثر فیلمهای خسرو شکیبایی رو دیدم و بر عکس خیلی ها که کیمیا و سرزمین خورشید رو خیلی دوس داشتن حس خوبی نسبت به اون فیلمها نداشتم و بجز بیست دقیقه اول فیلم کیمیا همیشه باقیشو با عذاب تحمل کردم.ولی با دیدن شاهکار سینمایی ناصر تقوایی کاغذ بی خط تازه متوجه شدم که هنوز که هنوزه برای خودش یه ستاره است ، یه ابر مرد بزرگه که مثلشو به سختی میشه پیدا کرد.و به قول معروف شناگر ماهرییه که اگه آب باشه بخوبی شنا میکته . آره شکیبایی مردی بود که با داشتن یه فیلمنامه خوب و هدایت یه کارگردان کار بلد میتونست کشتی رو به سلامت به ساحلش برسونه. اون از معدود بازیگرایی بود که با اکثر کارگردانهای مطرح سینمای ایران کار کرد و فیلمهای خوب زیادی رو در کارنامه اش داره.
به نظر من امثال شکیبایی چند دهه یه بار پیداشون میشه و بر عکس عمر کوتاهشون حضوری همیشگی دارن که تا نسلها بعد فراموش نمیشن و برای ابد موندنی میشن.
با شنیدن خبر مرگش تازه فهمیدم که امثال شکیبایی چه حق بزرگی به گردن نسل ما دارن . یه حق بزرگ و نا گفتنی بر سر نسل سوخته............ یادش بخیر . روحش شاد!!
پشت میزم تو دفتر نشستم و دارم با بازاریاب جدیدمون کلنجار میرم. سعی میکنم تند و سریع و بدون حاشیه کار رو براش توضیح بدم و اونقدرا هم کار بازار یابی هفت گردون رو براش سخت نکنم که بترسه و فرار کنه. تو همین هیر و ویر گوشیم زنگ میزنه.حرفم رو نصفه میزارم و گوشیمو از زیر کاغذ ماغذ هام بیرون میکشم و برش
میدارم و :
- بله؟
- سلام علیکم
- سلام خانوم بفرمایین.
- من شماره شما رو از تو اینترنت برداشتم
- خواهش میکنم در خدمتتون هستم.
- شماره شما جایی بود که همه مشکلاتشونو میگفتن منم زنگ زدم خدمتتون که مشکلم رو بگم...
منم که فکر میکنم حتما واسه آگهی هاش تو هفت گردون مشکلی پیش اومده جواب میدم :
- خواهش میکنم!!
با لهجه غلیظ اصفهانی ادامه میده:
- والا عرضم به حضورتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!!
- چی گفتین خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- عرض کردم خدمتتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!! از یه ماه قبل اومدنشون هم هی هر شب هر شب خواب گربه سیاه میبینم................................
خیلی سعی کنم خودمو کنترل کنم و نزنم زیر خنده و در حالیکه با زور و فشار خودم رو کنترل میکنم بهش میگم:
- خانوم شما باید با خود شماره تلفن و یا ایمیل آدرس تو خود آگهی ها تماس بگیرین . شما با هفت گردون تماس گرفتین...
35 سال از خدا عمر گرفتم ولی تا حالا فالگیری نکردم.!!!! فکر کن .......... من ...... فالگیر ..........هفت گردون ......... یو ها ها ها ها ( از اون خنده شیطانیای خفن)






!!
- آقا میبخشین از اینجا واسه میدون سپاه اتوبوس داره؟؟؟؟؟؟
- آره داره اتوبوس های خط بهارستان رو سوار شو
- ممنون ...
بدو می پرم بغل اتوبوس درب و داغون میدون سپاه و از کنار صف خانوما که به زور دارن خودشون رو میندازن تو اتوبوس رد میشم و از در عقب سوار قسمت مردونه میشم و یه جای خالی بغل یه آقا پیر مرده پیدا میکنم و به احترام سلامی میکنم و کنارش میشینم!!
- چرا معجزه نمیکنی آقتاب بره اونور بابا مردیم گرما!!
با تعجب به آقا پیرمرده نیگا میکن و میپرسم:
- با بنده هستین؟؟؟
- آره دیگه مگه سید نیستی خوب معجزه کن!!
- خوب چرا سید هستم ولی مگه سید ها معجزه میکنن؟؟
- آره دیگه مگه نشنیدی؟
- چی رو؟
- حوا میره بیرون از درختا چیز میزی بکنه بیاره با آدم بخوره وقتی که بر میگرده میخواد وارد خونه بشه که در میزنه...
- خوب؟
- آره آدم از اون تو داد میزنه که:
- کیه؟
- حوا هم میگه ؟آخه مگه جز من و تو اینجا کسی هست!!!!
اتوبوس راه میفته و به سمت ورودی نظام آبادمیره و منم همونطوری سر جام کنار پیر مرد نشستم و اول فکر میکنم که چه بی مزه بود ولی یه خورده که بهش فکر میکنم میبینم خوب حوا راس می گفته و کلی خنده ام میگیره!!!
بهر حال بلند بلند میخندم ومیگم خوب حالا ربطش به آفتاب و سید بودن من و جابه جا کردن مسیر گرمای خورشید چی بود؟
میخنده و بازم بی توجه به حرفای من ادامه میده:
- یه بابایی از خونش اومد بیرون و به دوستش رسید.دوستش که دید خیلی تند میره بهش گفت کجا میری داداش؟؟؟؟اونم جوابش میده که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!دوستش بش میگه نرو بابا بیا واستا اینجا و دکون منو بگردون و منم در عوض نصف در امد مفازه رو به خودت میدم و نصف سندش رو بنامت میکنم.طرف میگه:برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که ده تا تو رو با مغازه ات بخرم!!! و میره و میره ومیره میرسه به یه بنده خدا بابا باغ داری که واستاده دم باغش و بهش میگه:آی جوون کجا میری اینقدر تند تند ... :اونم جوابش میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!اونم جوابش میده که :نرو صبر کن من دنبال یه بابایی میگردم که کل باغ رو بهش بدم واسه ام نیگر داره و درعوض نصف میوه ها و درختای باغ رو با سه دنگ از سندباغ رو به نامش میکنم .تو واستا!!!
اونم جواش میده: برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که تو رو با ده تا باغت با هم بخرم!!!
خلاصه بازم میره و میره و میره تا به ده میرسه و چند نقر داروغه دم در ورودی آبادی واستادن وبهش میگن آی داری کجا میری:اونم جوابشون میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!
بهش میگن کدخدای ده مرده و ما داریم واسه اش دنبال یه جانشین میگردیم. بیا کدخدای ده ما شو سپاه ده رو هم فرماندهی کن و کار قضا رو هم انجام بده و از هر کی هم که خوشت نیومد بده گردنش بزنن و باج و خراج ده رو هم خودت مدیریت کن.اونم بهشون میگه: : برین بابا من دارم میرم دنبال شانسم که اینجا رو با ده تا ده بغلشو با هم بخرم .....
و میره و میره و میره تا اینکه میرسه به یکی از دوستاش و بهش میگه که:
آره بابا دارم میرم دنبال شانسم و این آدما رو هم تو راهم دیدم...
دوستش میزنه تو سرش و میگه خوب اینا شانست بودن الاغ برو گمشو تا آخر عمرت تو کارتن بخواب ...........
اتوبوس به ایستگاه امام حسین رسیده بود بافت قدیم شهر داشت خودشو به رخ میکشید.
کلی به داستانش خندیدم و گفتم :
- اینجا رو که میبینم تازه متوجه میشم که دارم تو تهران زندگی میکنم. کل تهران با ساختمون های شیروونی دارش که هنوز هم تک و توک تو این ور اونو خیابونهای قدیمی شهر خوشونو به رخ میکشونن و تازه بازساری نشدنشون هم به اونها یه حس نوستالژِی داده واسه من معنی پیدا میکنه.
یه دفه میخنده و میگه:
- همسایه نواب یه بنده خدا پیره زنه بود که رادیو داشت . یه روز که رادیوش روشن بود نواب به یه بنده خدایی گفت میری این رادیو رو میشکنی چون حرومه !! من که حلالش نکرده!!
- مگه نواب مرجع تقلید بوده
- این جوری میگفتن !!
- مگه شما دیده بودیش؟
- آره من فدایی اسلامی بودم
- هنوزم هستی؟؟؟
- نه دیگه
- بازم میگی؟؟؟
و اونم شروع میکنه و چند دقیقه ای تا میدون سپاه رو از تاریخ کوچه و بازار دهه سی و چهل تهران واسه ام از بر میگه و از تاریخی روایت میکنه که تو کتابهای تاریخ کمتر راجع بهشون مینویسن.از تاریخ واقعی بدون اسطوره ها میگه از کوچه ها میگه وبالاخره از بازار میگه...
به میدون سپاه که میرسیم بهش میگم:
- دوس نداری این خاطراتت مکتوب بشه؟؟؟؟
- چطور مگه تو تاریخ نویسی؟؟؟
میخوام واسه اش توضیح بدم که راننده داد میزنه زود باش راه رو بند اوردم بپر پایین...
کارتم رو در میارمو بهش میدم و میگم:
- به من زنگ بزن .... یادت نره ها .. تو یه کتاب تاریخی که دست و پا داری و این ور اون ور میری.... زنگ بزنی هاااااااا
از اتوبوس که بیرون میپرم یه هو میرم به سال هزار و چهار صد و سی و هشت یعنی حدود پنچاه سال دیگه که اگه منم زنده باشم احتمالا یه بابایی منو همین شکلی نیگا میکنه: به چش یه پیر مرد تاریخی که داره با پاهای خودش این ور و اون ور میره...
کات به نگاه دوباره و امیدوارانه همراه با لبخند به اتوبوس!!
آدم مریخی تنها حالا دیگه به معنای واقعی خیلی تنهاست .
آدم مریخی عجیب و غریب که تو خلوت خودش فقط به دنبال مریخی های سرگشته و حیرون و ویلون میگرده دیگه تو فکر خودش مونده که تنهایشو با چی و کی پرکنه.
آدم مریخیا خیلی کمن و اونقدر مثل خودش عتیقه ان که هم شکل اونا روعمرن اگه به پیدا کرد.
آدم مریخی تنها دلش سفر میخواد. دلش آرامش میخواد. دلش تنهایی و غربت میخواد.
آدم مریخی تنها الان که داره مینویسه بازم حس میکنه که چقدر بی کس و تنهاست .
آدم مریخی تنها اونقدر مریخی فکر میکنه که دور و برشو تاریک و سیاه مثل خود آسمون بی جو مریخ میبینه.
آدم مریخی تنها اونقدر تو تنهایی خودش تک و تنها فکر میکنه که تو وجود خود دلگیر میشه و از غصه تنهاییاش یه هو میذاره دق میکنه.
آدم مریخی تنها ...
آدم مریخی تنها ...
چند سال پیش تو بدترین موقعیت زندگیم از اهواز کندم و به تهران اومدم. حسابی بدهکار بودم و پولی هم برای راه اندازی یه کاسبی درست و حسابی تو بساط نداشتم و علاوه بر اون میدونستم که با کار کردن و گرفتن حقوق ثابت نمیتونم یه زندگی دو نفره با آبرو رو بچرخونم و اداره کنم.
روزی که به تهران رسیدم و اسباب خونه رو چیدم دیدم با 65000 تومن که واسه ام مونده باید هجده نونزده روز زندگی رو اداره کنم تا هجدهم ماه بعد برسه و برادرم از آلمان پول حواله کنه تا بتونم زندگیمو بچرخونم. در ضمن مادرم با وجود اصرار های زیاد من حاضر نشده که حقوقشو از اهواز جابجا کنه و بنا براین نمیتونستم روی حقوق بازنشستگی اون هم حساب کنم.بهترین دوستای دوران زندگیم منو تنها گذاشته بودن و تا جایی که تونسته بودن پشت سرم حرف زده بودن و بی آبروم کرده بودن.خلاصه روزهای خیلی بدی داشتم که هیچ وقت نمیتونم فراموششون کنم.
روزها از خونه میزدم بیرون و به سرنوشت تلخ خودم حسرت میخوردم در عرض سه ماه همچین زندگی من از این رو به اون شده بود که حتی فکرشم تنمو به لرزه می انداخت.
دو تا فروشگاه رو به همراه کلی پول باخته بودم و علاوه بر اون حسابی هم زیر بار قرض رفته بودم و بدهکار مردم شده بودم.
آره داشتم میگفتم روزها از خونه میزدم بیرون و تو خیابون قدم میزدم و سعی میکردم ببینم چطوری میتونم با کمترین پول ممکن یه کاسبی راه بندازم .
اهواز که بودم با یکی دو تا از فروشگاه های اطراف میدون توپخونه کار میکردم و ازشون فیلم و سی دی میخردم.یه روز پاییزی تصمیم گرفتم به میدون توپخونه برم و سر و گوشی آب بدم و از اوضاع فیلم و سی دی سر در بیارم .
خلاصه سوار اتوبوس واحد شدم و دو ساعت بعد داشتم وسط میدون واسه خودم قدم میزدم و به بوق ماشین هایی که میخواستن زیرم کنن هم اهمیتی نمیدادم. خلاصه این ور اونور پاساژهای اونجا رو زیر و رو کردم تا اینکه به پاساژ لباف بهشت فروش سی دی های زیر زمینی رسیدم.
در مورد این ساختمون و افرادی که اونجا بیزنس میکنن حرفها و افسانه های زیادی بگوش میرسه و حتی میگن که زمان شاه هم نمیتونستن از پسشون بر بیان و تکثیر و چاپ خیلی از نوار های ممنوعه اون زمان هم تو همین محدوده صورت میگرفته و الان هم که کماکان این موضوع ادامه داره!!
آره داشتم میگفتم Any Way وارد اون ساختمان عجیب غریب شدم و نیم ساعت بعد اشل بیزنس آینده ام رو تو کله ام ترسیم کردم.
*****************
- الو؟
- جانم
- سلام مانی هستم. چطوری؟؟
- خوبم تو خوبی؟ شنیدم خیلی خوردی. بهم گفتن بالای 30000000بدهکاری راس میگن؟؟؟
- آخه الاغ عقلتو کار بنداز اگه 30000000بالا کشیده بودم که الان اینجا نبودم داشتم تو لندن قدم میزدم و احتمالا هم نهارمو تو رستوران ایرانیای کنگزیلتون میخوردم و به توی احمق هم زنگ نمیزدم.حالا مهم نیس فیلم رو از اون بابا کعبی چند میخری؟
- 1400 تومن . چطور؟
- اگه من بهت 1000 تومن بدم حاضری از من بخری؟
- آره چرا نخرم؟
- باشه. فقط شرطش اینه که من لیست میدم تو انتخاب میکنی و پولشو میفرستی و من بیست و چهار ساعت بعد جنستو تو اهواز تحویل میدم.
- نه بابا تو کلاه برداری پولمو نمیدی!!
- چه خری هستی تو الاغ آخه مگه کل این مبلغ چقدر میشه که من از تو بخورم؟؟؟
- راس میگی باشه قبوله....
******************
خلاصه تا عصرش با سه چهار نفر دیگه از دوستان سابقم هم تماس گرفتم و با هم مشغول به کار شدیم.حالا خدا رو شکر خرج جیبم در میومد و میتونستم بهتر فکر کنم که چه کاری انجام بدم و زندگیمو چطوری از نو بسازم..............
******************
شیش ماه بعد به صد فروشگاه تو تهران جنس میدادم و دیگه هم با اهواز کار نمیکردم البته کار من فروش فیلم های سانسور شده بود که زیر نویس فارسی داشتن و بین مجاز بودن و غیر مجاز بودن لنگ لنگ میخوردن.عشق فیلم بودنم و داشتن اطلاعات تخصصی در مورد فیلمهای سینمایی باعث میشد که بهترین فیلمها رو برای اینکار انتخاب کنم و هیچ وقت نگذارم که فیلم مزخرفی حداقل از طرف من و از شبکه توزیع من وارد کلوپ ها و از اونجا وارد خونه های مردم بشه.خودم هم شب به شب مینشستم و یکی دو تا از اونها رو بالذت میدیدم و حسابی تفریح میکردم.بهر حال اون دوره هم عوض شد و بعد از یک سال اون قدر شلوغ شد که دیگه هر بچه کوچولویی تو خونه اش یه دابلی کیتور گذاشته بود و محصولات اصطلاحا فرهنگی تولید میکرد و با خرید پاکت و لیبل از صنف پاکت سی دی فروش اونها رو روانه بازار میکرد...
****************
چند سالی از اون زمان میگذره و من کارم رو چند دفعه عوض کردم ولی اون کار تونست تا چند وقتی زندگی من رو اداره کنه و من رو از آلاخون والاخونی تو یه شهر غریب درندشت در بیاره. از اون دوران فقط و فقط خاطره اش مونده بهمراه سلام و علیک من با خیلی از ویدئو کلوپ های شرق و مرکز تهران!!هنوز که هنوزه بر حسب عادت با دیدن بساط دی وی دی فروشای بر خیابون کنارشون میایستم و فیلم هاشونو نیگاه میکنم و اگر چیز خوبی داشته باشن میخرم میارم خونه و شبا میشینم و با علاقه نیگا میکنم. واسه ام مهم نیست که مثل بچه های کوچولو رو جدول کنار خیابون بشینم و یه عالمه فیلم دستم بگیرم و نیگا کنم و اونایی رو که دوس دارم تو آرشیوم نیگر دارم با دقت انتخاب کنم و کنارم بگذارم بعد بر دارم و دوباره از تو اونایی که انتخاب کردم بازم چند تایی رو جدا کنم و پولشونو پرداخت کنم و بیارم خونه شبا تو اتاقم بشینم و رو تختم لم بدم و اونا رو ببینم و ببینم و ببینم و ...
*********
امروز تو خیابون طالقانی ایستاده بودم و در حال خوردن کیک و شیر کاکائو بودم که طبق معمول بساط یه دی وی دی فروش نگاهمو جلب کرد و کنار بساطش رفتم و همونطوری که نهارمو سق میزدم فیلماشم زیر رو رو میکردم و چند تا کار خیلی عجیب و غریب رو دیدم که تا حالا تو بساط هیچ دی وی دی فروشی ندیده بودم:
چهار صد ضربه فرانسوا تروفو با دوبله فارسی
درخشش استانلی کوبریک با دوبله فارسی
پرتغال کوکی استانلی کوبریک دوبله فارسی
باری لیندون استانلی کوبریک با دوبله فارسی
طلسم زیبای لوییس بونوئل!! با زیر نویس فارسی
شمعون صحرای لوئیس بونوئل!! با زیر نویس فارسی
توت فرنگی های وحشی اینگمار برگمن!! با زیر نویس فارسی
دیوار آلن پارکر با زیر نویس فارسی
گاو خشمگین مارتین اسکورسیسی با زیر نویس فارسی
شب قوزی فارسی
آرامش در حضور دیگران
در غربت شهراب شهید ثالث
کاف شوی پرویز صیاد
مشق شب ار کیارستمی
بچه رزمری با زیر نویس فارسی
زد گوستاگاوراس با دوبله فارسی
وای خدای من این بابا چه گنجی رو اینجا گذاشته بود و خودش حالیش نبود!!
فکر کردین چیکار کردم.
هیچی دست تو جیبم کردم و با پرداخت مبلغ شونزده هزار تومن همه اون گنج رو خریدم و با خودم به خونه اورم. با خودم گفتم که اون بابایی که فیلمهای این طرف رو تامین میکنه حتمن مثل من عشق فیلمه و حتمن مثل من میدونه که باید چه چیزایی رو بخورد مردم بده.!!
شما فکر میکنین که مسئولین سینمایی ما هم اینو میدونن؟؟؟؟؟؟
من رفتم که بشینم و دونه دونه این فیلما رو نیگاه کنم .دل همتونم آب!!
حسابی دیرم شده و تند تند قدم ها مو بلند بلند بر میدارم تا زود تر خودمو به ساختمان شهرداری برسونم. میپیچم تو خیابون بهشت و خودمو میندارم تو پیاده روی سمت شهرداری.
بازم تند تر هروله میکنم و لی لی کنون میرم به سمت ساختمون شهرداری. پیاده رو خلوته و اونقدرایی که تو این ساعت روز انتظار داری آدمها رو نمیبینی که توش وول وول بخورن بهم تنه بزنن و با سرعت این ور اون ور برن.
دوتا دختر خانم زیبا تو رنج سنی هجده تا بیست رو میبینم که خوشحال و خندون از دور بسمت من میان و میگن و شادی میکنن و با صدای بلند با هم گفتگو میکنن. قیافه شون اونقدر واسه اطراف شهرداری جیغ هست که توجهم بهشون جلب بشه و یه خورده بیش از حد لازم نیگاشون کنم .دارن بهم میرسن که به خودم میام و زودی رومو میکنم اون ور.
بهم میرسن و یکیشون ریز نیگایی میکنه و زودی خودشو قایم میکنه.منم لبخندی در جواب نگاهش میزنم و خیلی بی خیال به راهم ادامه میدم.دارم میرم که صدای پایی رو میشنوم و تا بخودم میام یکی از اون دوتا دختر خانوم رو میبینم که خودشو بهم میرسونه و فبل از اینکه فرصت کوچیکترین عکس العملی رو داشته باشم لپ مو میکشه با همون سرعتی که اومده بر میگرده و براهش ادامه میده!!!!!!!!
بر میگردم و یه خورده هاج و واج و با تعجب نیگا نیگاش میکنم و کم کم از رو میرم و در حالیکه لپمو با دستم میمالم با تعجب به راهم ادامه میدم. چند نفری هم که از روبرو میان به شکل های مختلفی به اتفاقی که افتاده عکس العمل نشون میدن .یکی میخنده اون یکی سر تکون میده یکی دیگه به من اشاره میکنه و زیر لب با بغل دستیش پچ پچ میکنه و منم دارم به ساختمون شهرداری نزدیک و نزدیک تر میشم.هنوز به شهرداری نرسیدم که صدای دویدن یه بابایی رو پشت سر خودم میشنوم و بنا به مصلحت زودی سرمو میدزدم و عکس العمل نشون میدم ولی با تعجب یه روحانی رو میبینم که نفس نفس میزنه و خودشو بهم میرسونه و میگه:
- نترس جانم نترس عزیزم!!!خسته نباشین!!
- سلامت باشین
- عجب دوره زمونه ای شده !! قبلا آقایون مزاحم خانومها میشدن و حالا خانوم ها مزاحم آقایون میشن!! والا دوره آخر زمونه !!
میخندم و واسه شوخی میگم:
- حاج آقا خوش تیپی همیشه مشکل سازه حاج آقا . تازه مگه فکر میکنی خانومها دل ندارن!!!!
بلند بلند میخنده و میزنه رو شونه ام و میگه:
- این هم نکته ایست آقا.!! این هم نکته ایست................