- آقا میبخشین از اینجا واسه میدون سپاه اتوبوس داره؟؟؟؟؟؟
- آره داره اتوبوس های خط بهارستان رو سوار شو
- ممنون ...
بدو می پرم بغل اتوبوس درب و داغون میدون سپاه و از کنار صف خانوما که به زور دارن خودشون رو میندازن تو اتوبوس رد میشم و از در عقب سوار قسمت مردونه میشم و یه جای خالی بغل یه آقا پیر مرده پیدا میکنم و به احترام سلامی میکنم و کنارش میشینم!!
- چرا معجزه نمیکنی آقتاب بره اونور بابا مردیم گرما!!
با تعجب به آقا پیرمرده نیگا میکن و میپرسم:
- با بنده هستین؟؟؟
- آره دیگه مگه سید نیستی خوب معجزه کن!!
- خوب چرا سید هستم ولی مگه سید ها معجزه میکنن؟؟
- آره دیگه مگه نشنیدی؟
- چی رو؟
- حوا میره بیرون از درختا چیز میزی بکنه بیاره با آدم بخوره وقتی که بر میگرده میخواد وارد خونه بشه که در میزنه...
- خوب؟
- آره آدم از اون تو داد میزنه که:
- کیه؟
- حوا هم میگه ؟آخه مگه جز من و تو اینجا کسی هست!!!!
اتوبوس راه میفته و به سمت ورودی نظام آبادمیره و منم همونطوری سر جام کنار پیر مرد نشستم و اول فکر میکنم که چه بی مزه بود ولی یه خورده که بهش فکر میکنم میبینم خوب حوا راس می گفته و کلی خنده ام میگیره!!!
بهر حال بلند بلند میخندم ومیگم خوب حالا ربطش به آفتاب و سید بودن من و جابه جا کردن مسیر گرمای خورشید چی بود؟
میخنده و بازم بی توجه به حرفای من ادامه میده:
- یه بابایی از خونش اومد بیرون و به دوستش رسید.دوستش که دید خیلی تند میره بهش گفت کجا میری داداش؟؟؟؟اونم جوابش میده که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!دوستش بش میگه نرو بابا بیا واستا اینجا و دکون منو بگردون و منم در عوض نصف در امد مفازه رو به خودت میدم و نصف سندش رو بنامت میکنم.طرف میگه:برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که ده تا تو رو با مغازه ات بخرم!!! و میره و میره ومیره میرسه به یه بنده خدا بابا باغ داری که واستاده دم باغش و بهش میگه:آی جوون کجا میری اینقدر تند تند ... :اونم جوابش میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!اونم جوابش میده که :نرو صبر کن من دنبال یه بابایی میگردم که کل باغ رو بهش بدم واسه ام نیگر داره و درعوض نصف میوه ها و درختای باغ رو با سه دنگ از سندباغ رو به نامش میکنم .تو واستا!!!
اونم جواش میده: برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که تو رو با ده تا باغت با هم بخرم!!!
خلاصه بازم میره و میره و میره تا به ده میرسه و چند نقر داروغه دم در ورودی آبادی واستادن وبهش میگن آی داری کجا میری:اونم جوابشون میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!
بهش میگن کدخدای ده مرده و ما داریم واسه اش دنبال یه جانشین میگردیم. بیا کدخدای ده ما شو سپاه ده رو هم فرماندهی کن و کار قضا رو هم انجام بده و از هر کی هم که خوشت نیومد بده گردنش بزنن و باج و خراج ده رو هم خودت مدیریت کن.اونم بهشون میگه: : برین بابا من دارم میرم دنبال شانسم که اینجا رو با ده تا ده بغلشو با هم بخرم .....
و میره و میره و میره تا اینکه میرسه به یکی از دوستاش و بهش میگه که:
آره بابا دارم میرم دنبال شانسم و این آدما رو هم تو راهم دیدم...
دوستش میزنه تو سرش و میگه خوب اینا شانست بودن الاغ برو گمشو تا آخر عمرت تو کارتن بخواب ...........
اتوبوس به ایستگاه امام حسین رسیده بود بافت قدیم شهر داشت خودشو به رخ میکشید.
کلی به داستانش خندیدم و گفتم :
- اینجا رو که میبینم تازه متوجه میشم که دارم تو تهران زندگی میکنم. کل تهران با ساختمون های شیروونی دارش که هنوز هم تک و توک تو این ور اونو خیابونهای قدیمی شهر خوشونو به رخ میکشونن و تازه بازساری نشدنشون هم به اونها یه حس نوستالژِی داده واسه من معنی پیدا میکنه.
یه دفه میخنده و میگه:
- همسایه نواب یه بنده خدا پیره زنه بود که رادیو داشت . یه روز که رادیوش روشن بود نواب به یه بنده خدایی گفت میری این رادیو رو میشکنی چون حرومه !! من که حلالش نکرده!!
- مگه نواب مرجع تقلید بوده
- این جوری میگفتن !!
- مگه شما دیده بودیش؟
- آره من فدایی اسلامی بودم
- هنوزم هستی؟؟؟
- نه دیگه
- بازم میگی؟؟؟
و اونم شروع میکنه و چند دقیقه ای تا میدون سپاه رو از تاریخ کوچه و بازار دهه سی و چهل تهران واسه ام از بر میگه و از تاریخی روایت میکنه که تو کتابهای تاریخ کمتر راجع بهشون مینویسن.از تاریخ واقعی بدون اسطوره ها میگه از کوچه ها میگه وبالاخره از بازار میگه...
به میدون سپاه که میرسیم بهش میگم:
- دوس نداری این خاطراتت مکتوب بشه؟؟؟؟
- چطور مگه تو تاریخ نویسی؟؟؟
میخوام واسه اش توضیح بدم که راننده داد میزنه زود باش راه رو بند اوردم بپر پایین...
کارتم رو در میارمو بهش میدم و میگم:
- به من زنگ بزن .... یادت نره ها .. تو یه کتاب تاریخی که دست و پا داری و این ور اون ور میری.... زنگ بزنی هاااااااا
از اتوبوس که بیرون میپرم یه هو میرم به سال هزار و چهار صد و سی و هشت یعنی حدود پنچاه سال دیگه که اگه منم زنده باشم احتمالا یه بابایی منو همین شکلی نیگا میکنه: به چش یه پیر مرد تاریخی که داره با پاهای خودش این ور و اون ور میره...
کات به نگاه دوباره و امیدوارانه همراه با لبخند به اتوبوس!!

