پشت میزم تو دفتر نشستم و دارم با بازاریاب جدیدمون کلنجار میرم. سعی میکنم تند و سریع و بدون حاشیه کار رو براش توضیح بدم و اونقدرا هم کار بازار یابی هفت گردون رو براش سخت نکنم که بترسه و فرار کنه. تو همین هیر و ویر گوشیم زنگ میزنه.حرفم رو نصفه میزارم و گوشیمو از زیر کاغذ ماغذ هام بیرون میکشم و برش

میدارم و :

-         بله؟

-         سلام علیکم

-         سلام خانوم بفرمایین.

-         من شماره شما رو از تو اینترنت برداشتم

-         خواهش میکنم در خدمتتون هستم.

-         شماره شما جایی بود که همه مشکلاتشونو میگفتن منم زنگ زدم خدمتتون که مشکلم رو بگم...

منم که فکر میکنم حتما واسه آگهی هاش تو هفت گردون مشکلی پیش اومده جواب میدم :

-         خواهش میکنم!!

 

با لهجه غلیظ اصفهانی ادامه میده:

-         والا عرضم به حضورتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!!

-         چی گفتین خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-         عرض کردم خدمتتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!! از یه ماه قبل اومدنشون هم هی هر شب هر شب خواب گربه سیاه میبینم................................

خیلی سعی کنم خودمو کنترل کنم و نزنم زیر خنده و در حالیکه با زور و فشار خودم رو کنترل میکنم بهش میگم:

-         خانوم شما باید با خود شماره تلفن و یا ایمیل آدرس تو خود آگهی ها تماس بگیرین . شما با هفت گردون تماس گرفتین...

 

35 سال از خدا عمر گرفتم ولی تا حالا فالگیری نکردم.!!!! فکر کن .......... من ...... فالگیر ..........هفت گردون ......... یو ها ها ها ها ( از اون خنده شیطانیای خفن)

!!

-          آقا میبخشین از اینجا واسه میدون سپاه اتوبوس داره؟؟؟؟؟؟

-          آره داره اتوبوس های خط بهارستان رو سوار شو

-          ممنون ...

 

بدو می پرم بغل اتوبوس درب و داغون میدون سپاه و از کنار صف خانوما که به زور دارن خودشون رو میندازن تو اتوبوس رد میشم و از در عقب سوار قسمت مردونه میشم و یه جای خالی بغل یه آقا پیر مرده پیدا میکنم و به احترام سلامی میکنم و کنارش میشینم!!

-          چرا معجزه نمیکنی آقتاب بره اونور بابا مردیم گرما!!

 

با تعجب به آقا پیرمرده نیگا میکن و میپرسم:

-          با بنده هستین؟؟؟

-          آره دیگه مگه سید نیستی خوب معجزه کن!!

-          خوب چرا سید هستم ولی مگه سید ها معجزه میکنن؟؟

-          آره دیگه مگه نشنیدی؟

-          چی رو؟

-          حوا میره بیرون از درختا چیز میزی بکنه بیاره با آدم بخوره وقتی که بر میگرده میخواد وارد خونه بشه که در میزنه...

-          خوب؟

-          آره آدم از اون تو داد میزنه که:

-          کیه؟

-          حوا هم میگه ؟آخه مگه جز من و تو اینجا کسی هست!!!!

 

اتوبوس راه میفته و به سمت ورودی نظام آبادمیره و منم همونطوری سر جام کنار پیر مرد نشستم و اول فکر میکنم که چه بی مزه بود ولی یه خورده که بهش فکر میکنم میبینم خوب حوا راس می گفته و کلی خنده ام میگیره!!!

بهر حال بلند بلند میخندم ومیگم خوب حالا ربطش به آفتاب و سید بودن من و جابه جا کردن مسیر گرمای خورشید چی بود؟

میخنده و بازم بی توجه به حرفای من ادامه میده:

- یه بابایی از خونش اومد بیرون و به دوستش رسید.دوستش که دید خیلی تند میره بهش گفت کجا میری داداش؟؟؟؟اونم جوابش میده که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!دوستش بش میگه نرو بابا بیا واستا اینجا و دکون منو بگردون و منم در عوض نصف در امد مفازه رو به خودت میدم و نصف سندش رو بنامت میکنم.طرف میگه:برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که ده تا تو رو با مغازه ات بخرم!!! و میره و میره ومیره میرسه به یه بنده خدا بابا باغ داری که واستاده دم باغش و بهش میگه:آی جوون کجا میری اینقدر تند تند ... :اونم جوابش میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!اونم جوابش میده که :نرو صبر کن من دنبال یه بابایی میگردم که کل باغ رو بهش بدم واسه ام نیگر داره و درعوض نصف میوه ها و درختای باغ رو با سه دنگ از سندباغ رو به نامش میکنم .تو واستا!!!

اونم جواش میده: برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که تو رو با ده تا باغت با هم بخرم!!!

خلاصه بازم میره و میره و میره تا به ده میرسه و چند نقر داروغه دم در ورودی آبادی واستادن وبهش میگن آی داری کجا میری:اونم جوابشون میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!

بهش میگن کدخدای ده مرده و ما داریم واسه اش دنبال یه جانشین میگردیم. بیا کدخدای ده ما شو سپاه ده رو هم فرماندهی کن و کار قضا رو هم انجام بده و از هر کی هم که خوشت نیومد بده گردنش بزنن و باج و خراج ده رو هم خودت مدیریت کن.اونم بهشون میگه: : برین بابا من دارم میرم دنبال شانسم که اینجا رو با ده تا ده بغلشو با هم بخرم .....

و میره و میره و میره تا اینکه میرسه به یکی از دوستاش و  بهش میگه که:

آره بابا دارم میرم دنبال شانسم و این آدما رو هم تو راهم دیدم...

دوستش میزنه تو سرش و میگه خوب اینا شانست بودن الاغ برو گمشو تا آخر عمرت تو کارتن بخواب ...........

 

اتوبوس به ایستگاه امام حسین رسیده بود بافت قدیم شهر داشت خودشو به رخ میکشید.

کلی به داستانش خندیدم و گفتم :

-     اینجا رو که میبینم تازه متوجه میشم که دارم تو تهران زندگی میکنم. کل تهران با ساختمون های شیروونی دارش که هنوز هم تک و توک تو این ور اونو خیابونهای قدیمی شهر خوشونو به رخ میکشونن و تازه بازساری نشدنشون هم به اونها یه حس نوستالژِی داده واسه من معنی پیدا میکنه.

یه دفه میخنده و میگه:

-     همسایه نواب یه بنده خدا پیره زنه بود که رادیو داشت . یه روز که رادیوش روشن بود نواب به یه بنده خدایی گفت میری این رادیو رو میشکنی چون حرومه !! من که حلالش نکرده!!

-          مگه نواب مرجع تقلید بوده

-           این جوری میگفتن !!

-          مگه شما دیده بودیش؟

-          آره من فدایی اسلامی بودم

-          هنوزم هستی؟؟؟

-          نه دیگه

-          بازم میگی؟؟؟

و اونم شروع میکنه و چند دقیقه ای تا میدون سپاه رو از تاریخ کوچه و بازار دهه سی و چهل تهران واسه ام از بر میگه و از تاریخی روایت میکنه که تو کتابهای تاریخ کمتر راجع بهشون مینویسن.از تاریخ واقعی بدون اسطوره ها میگه از کوچه ها میگه وبالاخره از بازار میگه...

به میدون سپاه که میرسیم بهش میگم:

-          دوس نداری این خاطراتت مکتوب بشه؟؟؟؟

-          چطور مگه تو تاریخ نویسی؟؟؟

 

میخوام واسه اش توضیح بدم که راننده داد میزنه زود باش راه رو بند اوردم بپر پایین...

کارتم رو در میارمو بهش میدم و میگم:

-          به من زنگ بزن .... یادت نره ها .. تو یه کتاب تاریخی که دست و پا داری و این ور اون ور میری.... زنگ بزنی هاااااااا

 

از اتوبوس که بیرون میپرم یه هو میرم به سال هزار و چهار صد و سی و هشت یعنی حدود پنچاه سال دیگه که اگه منم زنده باشم احتمالا یه بابایی منو همین شکلی نیگا میکنه: به چش یه پیر مرد  تاریخی که داره با پاهای خودش این ور و اون ور میره...

 

 

                                            کات به نگاه دوباره و امیدوارانه همراه با لبخند به اتوبوس!!

         

 

 

 

 

 

 تلفن کوفتی زنگ میخوره و ........................

 

  • بله؟؟؟؟؟
  • سلام خوبی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • کوفت!!! مگه تو خونتون ساعت ندارین دختر
  • عزیزززززززززززمممممممممممممممممممم. آبجی ببین چه خوشگل میگه کوفت!!!چرا داریم مگه چیه؟؟ وای چه خوشگل گفتی کوفت خوشم اومد بازم میگی؟؟؟؟؟؟؟
  • !!! فکر کردم ساعت هفت صبحه!!! و تو هم منو از خواب بیدار کردی!!
  • حالا مگه چی شده !! یه موقعی که بدت نمیومد این موقع زنگ بزنم و بیدارت کنم و با صدای دل انگیز من از خواب بیدار بشی!!! حالا هم فکر کن عشقت اول صبح زنگ زده و داره بیدارت میکنه!!
  • والا اون بنده خدا یه هفت هشت ماهی میشه این وقت صبح زنگ نمیزه !!متوجه شده این موقع ها زیاد نمیتونه رو حرفای من حساب کنه و  رودربایستی میکنه و دیگه بیدارم نمیکنه و اگه کارم داشته باشه یه خورده دیر تر زنگ میزنه.
  • بهر حال میای؟ این کوفتو زهر مارای ما رو نمیخوای بیاری؟؟
  • چرا میام. و این خنزر پنزرات رو هم میارم.دیشب که گفتم میام.راستی دیشب خوابتو دیدم.
  • وای چه عالی پس تو هنوز به من فکر میکنی!!چیکار میکردم؟؟
  • هیچی چیکار میخواستی بکنی مثل همیشه داشتی به من خیانت میکردی!!
  • من کی به تو خیانت کردم؟؟؟؟؟

 

چند تا خمیازه پشت سر هم میکشم و اونقدر دهنم باز میشه که اشک از چشمام سرازیر میشه و خیلی شل و ول ادامه میدم:

 

  • آره ارواح عمه ات راس راس تو صورت من نیگا کن بکو خیانت نکردم بچه پر رو!!!
  • باشه بگذریم !! اتفاقا بعدش میخوام برم نمایشگاه بین المللی لیست تاریخ برکزار ی و شرکت هایی که سال گذشته در نمایشگاه های بین المللی شرکت کردن رو بگیرم.
  • اه چه خوب بزا ببینم شاید منم بیام یه سری لیست هم من بگیرم.

 

مکالمه خیلی دوستانه ما ادامه پیدا میکنه  و من همونطور که دارم جواب سوالات پی در پی اون رو میدم کم کم خواب از کله ام میپره و فکرم کار میفته. و با خودم میگم:

حالا این همه راه رو بلند شی و تا پارک وی بری و چند تا لیست بخری؟؟؟؟؟؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بابا کی حالشو داره؟؟؟؟ با این حال به صحبتم ادامه میدم و اون داد میزنه:

  • آبجیی تو نمیخواد بیای من با مانی میرم.

 

 

به فکرم ادامه میدم و اون هم میگه که:

 

  • چند تا فیلم خوب برام بیار!!
  • مثلا؟؟؟؟؟
  • یه چند تا فیلم خوب بیار عزیزم داستاناشون عالی باشه آدم حال کنه باهاشون!! آدم رو سر جاش میخ کوب کنه و اصلا نزاره از جاش تکون بخوره !! آدم باید یه جا بشینه و فیلم رو تا ته ببینه و بعد از جاش بلند شه.
  • یه سوالی داشتم عزیزم شما فیلم رو چه جوری میبینین؟؟ سر پا نشسته!! دراز کش رو زمین یا لم داده روی مبل؟؟؟
  • لم داده روی مبل !! چطور؟؟؟
  • هیچی واسه اینکه ببینم چه چسبی باید بخرم که همراه فیلم بهت بدم این جوری سفت میشینی فیلمتو نیگا میکنی!!نگفتی چه جور فیلمی نگاه میکنی؟؟؟
  • دارم میگم دیگه فیلمش انسانی باشه . یه فیلم داستان دار!!!
  • والا من فیلم س .ک .س .ی ندارم عزیزم!!!!
  • بی ادب
  • باشه بابا فیلم پ.و.ر.ن.و.گ.ر.ا.ف ندارم
  • بی مزه
  • خوب بخدا ندارم!!هه هه خیلی خوب تو بگو کی و کجا؟؟؟؟؟؟؟
  • خیابون شریعتی بالاتر از....... که بریم نمایشگاه و زود برگردیم.
  • راستی من نمیام نمایشگاه
  • چرا؟؟؟؟؟؟؟
  • یادم اومد دفتر قرار دارم ولی برای یه مبادله بسیار فرهنگی حتما میام.
  • !! خیلی خوب باشه..... فیلم یادت نره ها. عشقی عاطفی باشه داستان داشته باشه.
  • باشه بابا میخوام برم دسشویی باشه باشه داره میریزه بابا!! اوهو اوهو  الان مامانمو صدا میزنم!!! بکن دیگه خیلی خوب میام میام میام.......... بی خیال بابا عشقی میارم بابا لطیف میارم ....

 

گوشی رو میندازم و میپرم سمت ...  و...

 

اوففففف

 

***********

 

خیلی فکر میکنم چی بهش بدم ببینه

زودیاک(جنایی2007) - بازی( معمایی1992) – مونیخ(جاسوسی2006) – و نیش ( کلاه برداری1976) رو براش میبرم!!!


 

چرا اینجوری نیگام میکنین؟؟ خیلی خوب باشه قبول دارم که خیلی عاشقانه نیستن ولی خوب ........

 

چرا وقتی یه نفر رو دوس داریم از خدا میخوایم که ما رو مامور کنه که نگذاریم بهش بد بگذره ولی وقتی از شدت اون علاقه مون کم میشه کم کم  به اون جایی میرسه که حتی حوصله نداریم چهار تا فیلم به سلیقه خودش از تو 200 تا فیلممون  پیدا کنیم و بهش بدیم؟؟؟؟؟؟؟

بگذریم

 

 

خدا کنه که آدرس وبلاگمو فراموش کرده باشه و اگر نه باید قید فیلم ها مو بزنم.

 

کسی که من رو دعوت نکرد ولی من به نوبه خودم شما رو به شرکت در جشنواره نوروزی وبلاگستان دعوت میکنم!!

 

jashn2.jpg

 

در ضمن پست زیر من رو حتما بخونین .از اون پست هاس ها.......

امروز یه عکس با حال دیدم که بدم نیومد اونو تو وبلاگم بگذارم که شما هم ببینین. دفتر کار من در خیابون شریعتی بالاتر از سه راه طالقانی و ابتدای خیابون بوشهر قرار داره و سینما مولن روژ هم در  ابتدای خیابون بوشهر واقع شده.

عکسی که میبینین سینما مولن روژ رو در سال اگه اشتباه نکنم 1354 و هنگام نمایش فیلم طوقی بکارگردانی علی حاتمی و بازیگری بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی  نشون میده.

در حال حاضر در  انتهای سمت راست این عکس یه روزنامه فروشی واقع شده که اون موقع وجود نداشته .فروشگاه سمت چپ عکس هم فعلا در اختیار گروه صنعتی پارس قرار داره که  فروش محصولات صوتی و تصویری اون شرکت رو بر عهده داره. ته اون صفی هم که منتهی الیهه سمت چپ عکس واقع شده در اختیار انتشارات اقبال قرار داره که احتمالا اون موقع هم همین جا بوده .

 

خیلی جالبه زمانی که این عکس گرفته شده من 3 ساله بودم و الان که در نزدیکی این سینما کار میکنم 35 سال دارم. 33 سال پیش من اهواز بودم و الان در تهران زندگی میکنم. 33 سال پیش من بیسواد بودم و حالا............ .۳۳ سال پیش فکرشم  نمیکردم که .........ولش کن

عکس رو ببینین و حال کنین.

Image hosted by allyoucanupload.com

سینما مولن روژ

 

امروز عملیات محیر الوقوع رنگ آمیزی اتاقم رو تموم کرد و عجیب ترین رنگی رو که ممکنه واسه یه اتاق خواب بکار بره رو به دیوارر اتاقم مالیدم. زرد خیلی زرد!!

تنها اسمیه که میتونم واسه این رنگ عجیب و غریب بکار ببرم تا یادم نرفته اینم بگم که این رنگ خیلی زرد دوتا ایراد بزرگ داره.

۱- مامانم هر بار درب اتاق من رو باز میبینه فریاد میکشه :

ماااااااانیییییییییییییییییییییییی تو روز روشن چراغ اتاقتو خاموش کن!!

۲- هر بار وارد اتاقم میشم فکر میکنم وسط یه ساندویچ فروشی نشستم و هوس میکنم چند تا همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده سفارش بدم!!. فک کن ....................

رنگ آمیز خوب سراغ ندارین؟؟؟ 

نه؟ ندارین؟؟

ما بریم یه چیز برگر بخوریم.

فعلا!!

 

 

میز خریدم!!

البته فکر کنم دو ماهی از خریدن میزم میگذره ولی نمیدونم چرا از وقتی که کامپیوترم رو از سالن به اتاق خوابم منتقل کردم دست و دلم به نوشتن نمیره!!

 اوایل فکر میکردم که شاید اشکال از نبودن میز و مسلط نبودن به مونیتور و کی بورد و مشکلاتی از این قبیل باشه ولی بعد از تکمیل اتاق و چیدمان جدید بازم دست و دلم به نوشتن نرفت که نرفت و بعدش هم برادر خارج نشین سر زده از فرنگ پیداش شد و بودن اون هم مزید علت شد برای کنار گذاشتن کارهای روتین روزانه و رسیدن به کار های دیگه ای منجمله مهمون بازی و تخمه خوری و  و بحث های یخ سیاسی و بی هدفی که جز برای پر کردن ساعتهای اخر هر شب که به بطالت میگذشت به درد دیگه ای نمیخورد!!

سه هفته به تندی گذشت و برادر خارج نشین با کوله باری از جنس های بنجل بازار تهران که اسم ارزونی رو با خودشون به یدک میکشیدن و با اضافه باری معادل شایده هشتاد کیلو فرودگاه امام خمینی رو به مقصد هامبورگ طی کرد و البته سیاهی لشکر خونواده همسر کماکان به مانند دفعه گذشته برای بدرقه ایشون از اقصی نقاط کشور خودشون رو به تهران رسوندن و اونها رو تا دم درب سالن پرواز فرودگاه همراهی کردن!!

Any Way  برادر رفت و زندگی روتین روزانه ما بعد از دو سه روزی به حالت اول برگشت و همه چی مثل روز اولش شد الا................. وبلاگ نویسی.حالا چرا؟ براتون میگم!!

 راستش کم کم دارم از نوشتن تو "رویای زندگی من" خسته میشم و میخوام برای اینکه خودم باشم از سال دیگه اینجا رو ببندم و تو یکی دیگه از سرویس های وب لاگ نویسی به طور ناشناس و فقط و فقط برای دل خودم بنویسم.

روزی که برای اولین بار به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم چون غریبه بودم و کسی منو نمیشناخت با خیال راحت راجع به زندگی شخصی و مشکلات و سختیاش مینوشتم و به جایی هم بر نمیخورد تازه کار بودم و ناشی و بنابراین به هرکسی که میرسیدم با شوق ذوق زیادی آدرس وبلاگم رو  تعارف میکردم و اونقدر پیگیری میکردم که اونو تبدیل کنم به یکی از خواننده های وبلاگم که بعد از هر پستی بهش تلفن بزنم و راجع نوشته ام باهاش حرف بزنم!!

 اون بنده خدا هم  خونده یا نخونده به به و چه چهی میگفت و منم به حساب خودم میرفتم که تبدیل بشم به دولت آبادی زمان خودم. خلاصه کم کم متوجه شدم که به این خاطر که خیلی از اشنایان و بستگانم دائما در حال خوندن وبلاگم هستن نمیتونم خیلی از مشکلات و سختیهای زندگیم و از اون مهمتر خاطراتمو به این علت که ممکنه خیلی از بستگانم از خوندن اونها دلخور بشن ننویسم و اونا رو کماکان تو کله ام نیگر دارم و آخرش دچار خود سانسوری اون هم از نوع مزمنش شدم. تا یادم نرفته توضیح بدم معنی مزمن رو نمیدونم و بنا به ضرورت شعری در این جا بکارش بردم و زیاد راجع به اینکه این کلمه تو این جمله چه معنی میده به خودتون فشار نیارین و خودتونو اذیت نکنین.

آره داشتم میگفتم خلاصه خود سانسوری اونقدر بهم فشار اورد که کم کم پست های هر روزم یه روز در میون شد و کم کم سه روز یه بار و بعدش هم هفته ای یه دفه و..... به  اینجا رسید که الان تبدیل یه وبلاگ نیمه ورشکسته بدون خواننده ای شده که گاهی میام و برسم عادت دستی به سر و گوشش میکشم و میرم و تا مدتها بعد پیدام نمیشه....

آره دوستان عزیزاینجوریه . شاید براتون جالب باشه که براتون بگم من امسال تونستم خیلی از عقب موندگیهای این چند سال زندگیمو جبران کنم و یه خورده به خودم برسم. سالهای بدی بودن که ارزو میکنم مثل اونها برای هیچ کدومتون پیش نیاد و مثلشو نبینین. بهر حال امسال سال خوبی بود و ایشالا که سال دیگه از این هم بهتر باشه و من بتونم جونی بگیرم و نفسی تازه کنم .

حالا خیال دارم علت اصلی نوشتن این پست رو برای همتون توضیح بدم.آره دوستان تصمیم گرفتم که این اخر سالی حاضر غایب کنم و ببینم خواننده های پر و پا قرص من کجان و چیکار میکنن. بنا بر این با زحمت زیادی دونه دونه پست های وبلاگم رو از روز اول تا امروز چک کردم و هر کسی رو که کامنت گذاشته بود رو به عنوان خواننده فرض کردم و اسمش رو تو لیست پایین وارد کردم ولی با همه دقتی که انجام شده فکر میکنم که ممکنه بعضی اسمها رو فراموش کرده باشم و یا اینکه اشتباه نوشته باشم.با همه این حرفها خواهش میکنم هر کسی که اسمش تو لیست پایین بود در صورتی که هنوز هم به وبلاگ من سر میزنه زحمت بکشه و تو کامنتها با قدرت تموم یه حاضر بگه و علاوه بر ایمیل آدرس وبلاگشو رو هم برام بگذاره . ممنون میشم. در ضمن اگه دوستانی هم که فقط میخونن و بی صدا میرن و سال بعد بر میگردن علاقمند هستن که من افتخار داشته باشم که با اونا بیشتر آشنا بشم لطف کنن و آدرس وبلاگشونو برام بگذارن که منم بیام و یه سری بهشون بزنم و محبت هاشونو با نگذاشتن!! کامنت جبران کنم.

احتمالا این چند روز اخر سال رو وقت میگذارم که بیشتر با هم باشیم. دنیا زود تموم میشه و مسلما باید از این چند روزه باقی مونده زندگی لذت بیشتری برد.شما این حق رو به من نمیدین؟

 

از این حرفهای غم انگیز ناک که بگذریم خودتون بگین که....حالا کی اوله؟؟

 

 

الف

امیر - ارم -آیلین-آدمک باران -آرمین-  آزاده -انار بانو -آنی

امیر-افشین -آیدا -الی -

از امروز -آرنوش-ابوالفضل اردوخانی-امیر -امین اونسیس

امیر -بینام-آمیتیس حسان

آذر -آنتیگون- الهه باران-

ب-پ

باران- بیتا-بهار -بهار

بانوی ماه -بادبادک - بانوی ماه

بادوم زمینی - بنده خدا - پویان

پت -پریسا -پرنسس جنی

پارمیس - پیر حاجی شکر الله

 

ت- ث- ج –چ-ح-خ-د-ذ

توحید- توپولی- تکی- تیده ا

حامد -حنا گلی -حامد -حبیب

حمید-حسین -جونور -حامد

حسین -خورشید خانووم

دایی صادق -دریا بانو

دفتر عشق- دختر آریایی