ممممممممممممممممممممممممن عوض نشدم فقط دیگه تو رو دوس ندارم!!

.....

سلام ... چطوری جانور!!

.........

دوست دارم دوست دارم دوست دارم!! دوست دارم دوست دارم دوست دارم...

.......

آتیش آتیش چه خوبه حالا هم تنگ غروبه چیزی به شب نمونده به جستن و واجست .. تو حوض نقره جستن....

........

اییییییییییییییییین زن عشق منه حق منه سهم منه طلاقش نمیدم!!

....

طلاقش بده راحت شو از دست این زنیکه نکبت .

...

(دیالوگهای هامون)

 

****************

 

-          بریم؟

-          کجا؟

-          سینما آفریقا دیگه!

-          چه خبره آبجی ما هوس کره بره وسط عربها بشینه فیلم ببینه؟

-          میای یا نه؟یه جشنواره سینماییه فیلم های جشنواره فجر رو نشون میدن بریم ببینیم فیلم این سانسش چیه.

-          باشه بریم

 

یه پیرهن میندازم تنم شلوارمو میندازم تو پام و کفشامم ور میکشم و بسم الله........

پیاده تا سر کوچه و بعد هم تاکسی و فلکه ساعت و چهار راه نادری و نیم ساعت بعد دم در سینما واستادیم و داریم بلیط میگیریم.

-          حالا فیلمش چی هست؟

-          هامون مال مهر جوییه

-          مهر  جویی کیه اونوقت آبجی؟

-          کارگردان اجاره نشین ها

-          آهان یادم اومد اکبر عبدی با اون شیکمش اون جوری اون جوری میرقصید.

-          آره همون که تو میگی بریم تو.

-          صب کن بذار برم تخمه بخرم . فیلم فرهنگی دیدن خوب تخمه هم میخواد.

-          باشه

 

سه سوته تخمه به دست تو سینما و رو صندلیو بسم الله . فیلم شروع شد...

 

*****

هامون تو زندگی من یه اتفاق بود.هامون یکی از علتهای علاقه من به سینما بود. از سینما که بیرون اومدیم تو یه سکوت مطلق بی هیچ حرفی به آرومی تا چهار راه نادری پیاده اومدیم و تو یه حس ناگفتنی به خونه برگشتیم.با هامون شعر نو رو شناختم  و با شاملو آشنا شدم و هنوز که هنوزه شعر پریا شو گاهی با خودم زمزمه میکنم.مدتها تلاش میکردم که مثل حمید هامون موقع تلفظ حرف سین یه شین هم باهاش قاطی کنم ...

 به هر حال حمید هامون تو عصر سینمای بدون ستاره دوران ما برای خودش یه ستاره بود.بعد از اون اتفاق (دیدن فیلم هامون) میشه گفت اکثر فیلمهای خسرو شکیبایی رو دیدم و بر عکس خیلی ها که کیمیا و سرزمین خورشید رو خیلی دوس داشتن حس خوبی نسبت به اون فیلمها نداشتم و بجز بیست دقیقه اول فیلم کیمیا همیشه باقیشو با عذاب تحمل کردم.ولی با دیدن شاهکار سینمایی ناصر تقوایی کاغذ بی خط تازه متوجه شدم که هنوز که هنوزه برای خودش یه ستاره است ، یه ابر مرد بزرگه که مثلشو به سختی میشه پیدا کرد.و به قول معروف شناگر ماهرییه که اگه آب باشه بخوبی شنا میکته . آره شکیبایی مردی بود که با داشتن یه فیلمنامه خوب و هدایت یه کارگردان کار بلد میتونست کشتی رو به سلامت به ساحلش برسونه. اون از معدود بازیگرایی بود که با اکثر کارگردانهای مطرح سینمای ایران کار کرد و فیلمهای خوب زیادی رو در کارنامه اش داره.

به نظر من امثال شکیبایی چند دهه یه بار پیداشون میشه و بر عکس عمر کوتاهشون حضوری همیشگی دارن که تا نسلها بعد فراموش نمیشن و برای ابد موندنی میشن.

با شنیدن خبر مرگش تازه فهمیدم که امثال شکیبایی چه حق بزرگی به گردن نسل ما دارن . یه حق بزرگ و نا گفتنی بر سر نسل سوخته............ یادش بخیر . روحش شاد!!

آدم مریخی تنها حالا دیگه به معنای واقعی خیلی تنهاست .

آدم مریخی عجیب و غریب که تو خلوت خودش فقط به دنبال مریخی های سرگشته و حیرون و ویلون میگرده دیگه تو فکر خودش مونده که تنهایشو با چی و کی پرکنه.

آدم مریخیا خیلی کمن و اونقدر مثل خودش عتیقه ان که هم شکل اونا روعمرن اگه به پیدا کرد.

آدم مریخی تنها دلش سفر میخواد. دلش آرامش میخواد. دلش تنهایی و غربت میخواد.

آدم مریخی تنها الان که داره مینویسه بازم حس میکنه که چقدر بی کس و تنهاست .

آدم مریخی تنها اونقدر مریخی فکر میکنه که دور و برشو تاریک و سیاه مثل خود آسمون بی جو مریخ میبینه.

آدم مریخی تنها اونقدر تو تنهایی خودش تک و تنها فکر میکنه که تو وجود خود دلگیر میشه و از غصه تنهاییاش یه هو میذاره دق میکنه.

آدم مریخی تنها ...

آدم مریخی تنها ...

رفقا امسال هم تموم شد و رفت و سال نو هم داره لنگان لنگان از راه میرسه و لی لی کنون به راهش ادامه میده و دو ماه آخرش رو با آخرین سرعت طی میکنه و سال دیگه یه همچین روزی خواهی نخواهی از راه میرسه و احتمالا ما داریم راجع سال سپری شده کنونی مینویسیم و مینویسیم و مینویسیم. سالی که برای من خوب بود و خدا رو شکر تا الان که اخرین روزشه خوب بوده و مسلما هم در سال بعدی از این بهتر هم میشه.

                                            

به همه دوستانی که یادم بود و لینکشون تو وبلاگم بود و یا اینکه در پست سوک سوک بهم سر زده بودن سر زدم و عید رو بهشون تبریک گفتم.اگر هم کسی رو فراموش کردم همین جا و درکمال خضوع عید رو بهش تبریک میگم و بابت فرموش کاریم ازش عذر خواهی میکنم.

امیدوارم که سال خوبی در پیش داشته باشید و شاد و پیروز سربلند باشید. همتون رو میبوسم.

فدای همتون .

مانی

همین جوری هوس کردم این شعر رو که شاعرش رو نمیشناسم واستون بگذارم شاید با خوندنش بتونین وصف حال خیلی ها رو بهتر متوجه بشین!!

خواننده موزیک:نیما چهرازی

باز هم

 آمدی تو بر سر راهم

آی عشق

 میکنی دوباره گمراهم

دردا

من جوانی را به سر کردم

تنها

از دیار خود سفر کردم

دیریست

قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

خسته از صدای زنجیر است

در یا

اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

در یا

سرنوشتم را به یاد آور

دنیا

سر گذشتم را نکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریغی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشان و بی هم آوازم

میروم شبها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا

مینویسم اوج غم ها را

 

قصه کوتاه

 

مرد گفت:

-          چه پرتغال هایی دارین درختتون چه محصول خوبی میده به به!!

صاحب خونه هم در جوابش گفت:

-          نوش جونت کارت که تموم شد بخور هر چی هم که دلت میخواد با خودت ببر واسه بچه هات. حتما خوششون میاد.

و با هم ادامه دادن:

-          بچه؟کدوم بچه !! من بچه ندارم!!

-          معذرت میخوام. متوجه نبودم .خوب برای خانومتون ببرین شاید خوشش بیاد.

-          زن ندارم مجردم کی به یه مامور شهرداری زن میده آقا پسر؟!!

-     خوب خوب خوب ببر تو خونه ات بکار.در میاد تا تو سر و سامون بگیری و ایشالا صاحب زن و بچه هم میبشی هنوز دیر نشده. واسه کاشتن تو باغچه حیاطت که بد نیست!!

-          حیاط کدوم حیاط اقا من حیاط ندارم.

-          باشه گرقتم بابا با کلاس حتما تو آپارتمان زندگی میکنی

مرد پوز خند میزنه و میگه:

-          نه نه نه آپارتمان چیه!! نه آقا ولش کن من دارم میرم.خیلیهم ممنون خدا عوضتون بده !...خداحافظ شما

 

مرد همونجوری که آروم و سلانه سلانه  میرفت با خودش گفت:

- سرده امشب خیلی سرده امشب!! باید بعد از تموم شدن کارهام چوب ومقوا و از این چیزا جمع کنم.خیلی سوز بدی میاد هوا هم خیلی گرفته و غمگینه احتمالا که  امشب آسمون حسابی میباره  باید یه خورده نفت هم جور کنم که آتیششون بزنم..باید به فکر یه جای گرم باشم شاید...خدایا...باید .....

 

 

 

 

 

 

تذکر اخلاقی:

ایشالا که فونت اون بالا به اون گندگی رو دیده باشین و هوس نکنین که فکر کنین این اتفاق کی افتاده یا اینکه من کدومشون بودم و از همه مهمتر اینکه اصلا چرا کمکش نکردم. و یا اینکه داشتم واسه صاحبخونه چه کاری رو انجام میدادم.

والا به خدا!!

 و ضمنا به اونایی هم که تذکر من بهشون بر میخوره اعلام میکنم که قصه های قدیمی من رو بخونن تا کامنت هایی رو که در اونها به من انگ دزد قاتل و یا ... زدن رو با چشم خودشون ببینن تا باورشون بشه

 

فعلا هم بای تا های

-          آبجی یعنی تو نمیخوای واسه من خواهری کنی و بری یه دختر مناسب واسه من پیدا کنی؟

-          یعنی تو فکر نمیکنی وقت این حرفا گذشته و خودت باید آستین بالا بزنی و دختر دلخواهتو پیدا کنی؟

-          اگه من بخوام سنتی ازدواج کنم کیو باید ببینم؟

-          اگه اینجوره که باشه!!

-           

**************

-          مانی؟ یه دختر خوب  واسه ات پیدا کردم مثل هلو عزیزم!!

-          راس میگی؟

-          آره بخدا

-          خوب؟

-          هیچی عزیزم شاغله.

-          چه خوب . کارش چیه؟؟؟؟؟

-           تو زندان کار میکنه .

-          جدا!!!!!!!!!!! باباش چی کاره است؟؟؟؟؟؟؟؟

-          از این ماشین های بزرگ داره .اسمش چی بود؟ آهان  تریلی!!!!!!!!!!!   

 

***********

 

شش ماه بعد:

-          خوب اونو که نپسندیدی. دختر به این خوبی تو بگو ایرادش چی بود!!  

-          خوب بابا .............

-          کوفت اخمخ. خوب یکی دیگه واسه ات پیدا میکنم...............

 

*****************

 

 

-          مانی این یکی دیگه حرف نداره اگه نه بگی دیگه به من مربوط نیست و دیگه واسه ات پیدا نمیکنم.

-          خوب؟

-          آره. این کیس مناسبیه.

-          خوب؟

-          دختره با شیش تا خواهرش با هم زندگی میکنن ومادره رو هم اوردن پیش خودشون.

-          خوب باباشون کجاس؟

-          مادره ازش طلاق گرفته .

-          چرا؟

-          باباشون معتاد بوده.دخترا هم کردنش از خونه بیرون!!

-          اوکی و خودش چی کاره اس؟؟؟؟؟

-          تو آرایشگاه کار میکنه!!!

-          کیس مناسب؟؟؟؟؟...

 

***************

 

-          خوب خانم محسنی  آقا زادتون آقا مانی رو میگم چی کاره است؟؟؟؟؟؟؟

-          آره یه جایی مشغوله .از این کامپیوتر و اینترنت و کارهای اینجوری !!!!!!!!!!

-          دامادتون چی کاره است؟؟؟؟؟؟؟؟

-          اونم اراکه... ای یه لک و لکی میکنه و تازه مشغول شده!!!

-          اها.راستی از مهران چه خبر پسر ... خانوم!!

-          اووووووووووووو . اون تو تهران یه سوپر مارکت چند دهنه داره  و چقدر فروشش خوبه اون تیریاردره!!

-          آهان خوب از آذ.... چه خبر؟

-     اون که بابا سه تا لیسانس داره شیش زبون دنیا رو صحبت میکنه الان هم تو آمریکا بازم داره درس میخونه بعدش هم میخواد بره دبی هتل هیلتون بزنه!!!!!!!!!

-          باریکلا خوب ببینیم پسر ........................................

 

***************

 

می بینین؟؟؟؟؟؟؟؟

چهار تا فامیل اینجوری داشته باشین .دشمن میخواین چیکار!!!

لازم به ذکره داماد ما یه دفتر پخش ومواد غدایی رو در اراک اداره میکنه و من هم که یه وب سایت تجارتی معتبر و آبرو دار رو اداره میکنم و هر دومون هم تو صنف خودمون آدمهای نورمال و شناسی هستیم.

نتیجه اخلاقی یک :

اگه خودتون دستتون رو به ت.خ.م. تون نزنین و خودتونو باد نکنین کسی شما رو گنده نمیکنه.

نتیجه اخلاقی دو:

مرغ همسایه غازه و کفتر های روبروییه هم عقاب

نتیجه اخلاقی سه:

مردیم از بی ......... و تنهایی.

نتیجه اخلاقی چهار:

چرا بارون نمیاد؟

 

 

 

 

سال 1363 صبح یک پنج شنبه زمستونی . سر سفره صبحونه باتفاق پدر و برادرم نشستیم و داریم با اشتهای کامل صبحونه مون رو میخوریم و میگیم و میخندیم و شادی میکنیم.حادثه در کمتر از یک ثانیه اتفاق میافته. صدای غرش عجیبی تا انتهای مغز من رسوخ میکنه و به دنبال اون شیشه های سالن پذیرایی شروع به لرزیدن میکنن. لرزش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشه . حس میکنم که تکون شیشه ها به من هم رسوح کرده و تمام وجودم رو در بر گیره وحشت مثل بختک به جونم میچسبه...............

بقیه ماجرا خیلی تند تر از چیزی که انتظارداشتم انفاق میافته و هنوز به خودم نیومدم که برادرم دستم رو میگیره و قبل از اینکه فرصت کنم از جام بلند بشم منو با خودش به سمت در حال میشکه پدرم قبل از اون به درب حال رسیده . ما هم بدنبال اون به حیاط میرسیم ولی قبل از رسیدن ما همه چیز تموم شده.

-          بابا؟چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟

-          زلزله بود مانی جون زلزله!!!!!

.............................................

 

سال 1374 . بعد از ظهر یک روز نسبتا خنک بهاری . مادر هنوز از خواب بیدار نشده و من باتفاق خواهر و پدرم تو سال پذیرایی نشستیم و در مورد مسئله مهمی صحبت میکنیم.بحث به اوج خودش رسیده چیز عجیبی توجه من رو به خودش جلب میکنه . سر و صدای پرنده هایی که همیشه روی درخت کنار(سدر) وسط حیاط میشینن و اوازهای دسته جمعیشونو اونجا میخونن اصلا شنیده نمیشه. سکوت عجیبی حکم فرما شده . از تو پنجره اتاق پذیرایی بیرونو سرک میکشم با تعجب متوجه میشم که درخت کنار خالی خالیه و پرنده ای روی درخت وجود نداره . تو فکر میرم . صدای پیشی خانوم توجه منو به خودش جلب میکنه .نیگاش میکنم استرس و ناراحتی و نگرانی رو از تو چشاش میخونم به زحت تقلا میکنه که درب حال رو باز کنه و به حیاط بره . درو براش باز میکنم و به اتاق پذیرایی بر میگردم . همهمه و جر و بحث بر سر اون موضوع خیلی مهم به اوج خودش رسیده . خودمو قاطی نمیکنم و فقط گوش میدم . ته دلم شور و حال عجیبی دارم . بر میگردم و به صورت و لبهای پدرم خیره میشم . با اینکه جلوم نشسته و حرف میزنه نمیدونم چرا که اصلا صداشو نمیشنوم انگاری داره با یه دنیای دیگه حرف میزنه . اشکهای خواهرم که داره سرازیر میشه رو با نگرانی نیگا میکنم ولی انگاری من اونجا نیستم و از حرفاشون سر در نمیارم . صدای بلندی مثل بمب تو سرم میپیچه و دنیا دور سرم به گردش در میاد لرز و تکون تموم وجودم رو میگیره پدر و خواهرم رو میبینم که به سمت حیاط فرار میکنن .من موندم و مات و مبهوت دور و برم رو نیگا میکنم . یه دفه به خودم میام میخوام به سمت حیاط بودم که یاد مادرم می افتم که تو اتاق خوابش غرق خواب بعد از ظهره . پشیمون میشم و به سمت اتاق میدوم. به دراتاق که میرسم صدای پرنده ها رو میشنوم .......... بلا با همون سرعتی که اومده رفته و و چیزی رو هم جا به جا نکرده.مادر از شدت تکون از خواب پرده و روی تخت  نشسته واز ترس ناشی از پریدن از خواب  گریه میکنه. با تموم وجودم بغلش میکنم و به خودم که میام چهار دست دیگه رو میبینم که اونا هم با تموم وجودشون من رو در اغوش میگیرن و نوازش میکنن...........

 

...............................

سال هزار و سیصد و هشتاد و سه . عصر یه جمعه دلگیر بهاری . با مادر نشستیم و داریم چایی میخوریم احتمالا پشت سر بعضی ها هم حرف میزنیم مادرم تقاضای یه لیوان چای دیگه میکنه به آشپز خونه که میرسم روبرومو نیگا میکنم چند تا گربه روی دیوار روبرو تند تند قدم میزنن و هاج و واج به این ور و اون ور میرن . غار غار کلاغا که به تندی از روی درخت میپرن توجه منو به خودش جلب میکنه. احساس میکنم در عرض چند ثانیه ابر سیاه و بزرگی تموم آسمونو پر میکنه تا به خودم میام باد خیلی تندی شروع به وزیدن میکنه.درختا شروع به تکون خوردن میکنن و تا به خودم میام غرش تموم آسمون رو پر میکنه به لامپها نیگایی میکنم و تکون خوردن اونها رو لمس میکنم و به همراه اونها به هر طرف کشیده میشم ترس رو تو چشای مادرم حس میکنم .با خودم کلنجار میرم که چطور میتونم اونو زیر بغلم بزنم و همراه  خودم از خونه بیرون ببرم چون به نتیجه ای  نمیرسم فکر میکنم که نباید تنهاش بگذارم.منم میمونم و تموم فشار رو تحمل میکنم.وای خدا اگه طوری میشد من باید چیکار میکردم...............................

...............................................

سال هزار و سیصد و هشتاد و شیش عصر یک روز یه خورده همچین بهاری تابستونی (امروز) کتابم رو بر میدارم و میام تو حال و روی مبل روبروی تلویزیون میشینم و ریموتش رو بر میدارم و تلویزیون رو روشن میکنم برحسب عادت شبکه خبر رو میگیرم و گوینده ای رو که داره حرف میزنه نیگا میکنم. مادر تو اشپزخونه ایستاده و داره ظرفهای مونده از نهار رو  میشوره .برمیگردم و نگاش میکنم و درد رو تو چشاش حس میکنم  درد آرتروز تموم وجودش رو پر کرده و دیدن زجر و دردی که میکشه منو افسره و غمگین میکنه بعضی وقتا از شدت ناراحتی دوس دارم دستم رو مشت کنم و به سرغ اون نامردی برم که بدون اینکه از شدت درد مادر خبری داشته باشه با وراجیا و نه اوردنای خودش  اون رو از عمل کاسه زانو منع کرد و قد تموم دردایی که مادر میکشه کتکش بزنم و از رنج کشیدنش لذت ببرم.بر میگردم و تلویزیون رو دوباره تماشا میکنم این بار نه صدایی شنیده میشه و نه پرنده ها فرار میکنن و من لرزش رو در کاناپه زیر پام احساس میکنم . لرزش بیشتر و بیشتر میشه و بعد یه هو مکث میکنه و زور شو جمع میکنه و چنان فشاری وارد میکنه که منو تو گودی مبل حبس میکنه........... فقط دعا میکنم که این بار هم به خیر بگذره و من رو شرمنده مادر نکنه.یه دفه از روی مبل میپرم خودمو به آشپزخونه میرسونم . مادر رو میبینم که داره ظرفها رو جا به جا میکنه این با نگرانی رو تو چشاش حس میکنم و خیلی اروم بهش میگ:

-          مامان .. بریم پایین؟

-          زلزله بود؟ منم متوجه شدم تو برو تا من لباس بپوشم و پشت سرت آروم آروم بیام.........

اینو که میگه پشیمونئ میشم و ترجیح کیدم که تنهاش نگذارم :

-     نه مامان تموم شد ولش کن ولی دفعه دیگه نه به روسریت فکر میکنم و نه به لباسی که میخوای تنت کنی . مامان کولت میکنم و با هم فرار میکنیم.............................

مامان میخنده و میگه:

-          تو خیلی به اعصابت مسلطی . خیلی آروم و ریلکسی و این خیلی خوبه.

تو دلم میگم مامان من همه این فشار ترس رو تو خودم میریزم که آب تو دلت تکون نخوره و گرنه منم میترسم خیلی زیاد هم میترسم .شاید من نتونم بر خلاف میل درونی خودم تو خیلی از موارد کمکت کنم ولی این ترسو نگرانی تو همه زمینه ها و اتفاقاتی که میفته رو همیشه تو خودم میریزم که ....................... هیچی ولش کن . امروز هم من ترسیدم خیلی زیاد هم ترسیدم کاشکی تو این شهر خراب شده جایی بود که میشد تنهایی برم و یه خورده خودمو..............

 

این خاطره در هفت گردون هم منتشر شده است