چند سال پیش تو بدترین موقعیت زندگیم از اهواز کندم و به تهران اومدم. حسابی بدهکار بودم و پولی هم برای راه اندازی یه کاسبی درست و حسابی تو بساط نداشتم و علاوه بر اون میدونستم که با کار کردن و گرفتن حقوق ثابت نمیتونم یه زندگی دو نفره با آبرو رو بچرخونم و اداره کنم.

روزی که به تهران رسیدم و اسباب خونه رو چیدم دیدم با 65000 تومن که واسه ام مونده باید هجده نونزده روز زندگی رو اداره کنم تا هجدهم ماه بعد برسه و برادرم از آلمان پول حواله کنه تا بتونم زندگیمو بچرخونم. در ضمن مادرم با وجود اصرار های زیاد من حاضر نشده که حقوقشو از اهواز جابجا کنه و بنا براین نمیتونستم روی حقوق بازنشستگی اون هم حساب کنم.بهترین دوستای دوران زندگیم منو تنها گذاشته بودن و تا جایی که تونسته بودن پشت سرم حرف زده بودن و بی آبروم کرده بودن.خلاصه روزهای خیلی بدی داشتم که هیچ وقت نمیتونم فراموششون کنم.

روزها از خونه میزدم بیرون و به سرنوشت تلخ خودم حسرت میخوردم در عرض سه ماه همچین زندگی من از این رو به اون شده بود که حتی فکرشم تنمو به لرزه می انداخت.

دو تا فروشگاه رو به همراه کلی پول باخته بودم و علاوه بر اون حسابی هم زیر بار قرض رفته بودم و بدهکار مردم شده بودم.

آره داشتم میگفتم روزها از خونه میزدم بیرون و تو خیابون قدم میزدم و سعی میکردم ببینم چطوری میتونم با کمترین پول ممکن یه کاسبی راه بندازم .

اهواز که بودم با یکی دو تا از فروشگاه های اطراف میدون توپخونه کار میکردم و ازشون فیلم و سی دی میخردم.یه روز پاییزی تصمیم گرفتم به میدون توپخونه برم و سر و گوشی آب بدم و از اوضاع فیلم و سی دی سر در بیارم .

خلاصه سوار اتوبوس واحد شدم و دو ساعت بعد داشتم وسط میدون واسه خودم قدم میزدم و به بوق ماشین هایی که میخواستن زیرم کنن هم اهمیتی نمیدادم. خلاصه این ور اونور پاساژهای اونجا رو زیر و رو کردم تا اینکه به پاساژ لباف بهشت فروش سی دی های زیر زمینی رسیدم.

در مورد این ساختمون و افرادی که اونجا بیزنس میکنن حرفها و افسانه های زیادی بگوش میرسه و حتی میگن که زمان شاه هم نمیتونستن از پسشون بر بیان و تکثیر و چاپ خیلی از نوار های ممنوعه اون زمان هم تو همین محدوده صورت میگرفته و  الان هم که کماکان این موضوع ادامه داره!!
آره داشتم میگفتم
Any Way  وارد اون ساختمان عجیب غریب شدم و نیم ساعت بعد اشل بیزنس آینده ام رو تو کله ام ترسیم کردم.

 

*****************

-          الو؟

-          جانم

-          سلام مانی هستم. چطوری؟؟

-          خوبم تو خوبی؟ شنیدم خیلی خوردی. بهم گفتن بالای 30000000بدهکاری راس میگن؟؟؟

-     آخه الاغ عقلتو کار بنداز اگه 30000000بالا کشیده بودم که الان اینجا نبودم داشتم تو لندن قدم میزدم و احتمالا هم نهارمو تو رستوران ایرانیای کنگزیلتون میخوردم و به توی احمق هم زنگ نمیزدم.حالا مهم نیس فیلم رو از اون بابا کعبی چند میخری؟

-          1400 تومن . چطور؟

-          اگه من بهت 1000 تومن بدم حاضری از من بخری؟

-          آره چرا نخرم؟

-     باشه. فقط شرطش اینه که من لیست میدم تو انتخاب میکنی و پولشو میفرستی و من بیست و چهار ساعت بعد جنستو تو اهواز تحویل میدم.

-          نه بابا تو کلاه برداری پولمو نمیدی!!

-          چه خری هستی تو الاغ آخه مگه کل این مبلغ چقدر میشه که من از تو بخورم؟؟؟

-          راس میگی باشه قبوله....

 

******************

خلاصه تا عصرش با سه چهار نفر دیگه از دوستان سابقم هم تماس گرفتم و با هم مشغول به کار شدیم.حالا خدا رو شکر خرج جیبم در میومد و میتونستم بهتر فکر کنم که چه کاری انجام بدم و زندگیمو چطوری از نو بسازم..............

 

******************

شیش ماه بعد به صد فروشگاه تو تهران جنس میدادم و دیگه هم با اهواز کار نمیکردم البته کار من فروش فیلم های سانسور شده بود که زیر نویس فارسی داشتن و بین مجاز بودن و غیر مجاز بودن لنگ لنگ میخوردن.عشق فیلم بودنم  و داشتن اطلاعات تخصصی در مورد فیلمهای سینمایی باعث میشد که بهترین فیلمها رو برای اینکار انتخاب کنم و هیچ وقت نگذارم که فیلم مزخرفی حداقل از طرف من و از  شبکه توزیع من وارد کلوپ ها و از اونجا وارد خونه های مردم بشه.خودم هم شب به شب مینشستم و یکی دو تا از اونها رو بالذت میدیدم و حسابی تفریح میکردم.بهر حال اون دوره هم عوض شد و بعد از یک سال اون قدر شلوغ شد که دیگه هر بچه کوچولویی  تو خونه اش یه دابلی کیتور گذاشته بود و محصولات اصطلاحا فرهنگی تولید میکرد و با خرید پاکت و لیبل از صنف پاکت سی دی فروش اونها رو روانه بازار میکرد...

 

****************

چند سالی از اون زمان میگذره و من کارم رو چند دفعه عوض کردم ولی اون کار تونست تا چند وقتی زندگی من رو اداره کنه و من رو از آلاخون والاخونی تو یه شهر غریب درندشت در بیاره. از اون دوران فقط و فقط خاطره اش مونده بهمراه سلام و علیک من با خیلی از ویدئو کلوپ های شرق و مرکز تهران!!هنوز که هنوزه بر حسب عادت با دیدن بساط دی وی دی فروشای بر خیابون کنارشون میایستم و فیلم هاشونو نیگاه میکنم و اگر چیز خوبی داشته باشن میخرم میارم خونه و شبا میشینم و با علاقه نیگا میکنم. واسه ام مهم نیست که مثل بچه های کوچولو رو جدول کنار خیابون بشینم و یه عالمه فیلم دستم بگیرم و نیگا کنم و اونایی رو که دوس دارم تو آرشیوم نیگر دارم با دقت انتخاب کنم و کنارم بگذارم  بعد بر دارم و دوباره از تو اونایی که انتخاب کردم بازم چند تایی رو جدا کنم و پولشونو پرداخت کنم و بیارم خونه شبا تو اتاقم بشینم و رو تختم لم بدم و اونا رو ببینم و ببینم و ببینم و ...

 

*********

 

امروز تو خیابون طالقانی ایستاده بودم و در حال خوردن کیک و شیر کاکائو بودم که طبق معمول بساط یه دی وی دی فروش نگاهمو جلب کرد و کنار بساطش رفتم و همونطوری که نهارمو سق میزدم فیلماشم زیر رو رو میکردم و چند تا کار خیلی عجیب و غریب رو دیدم که تا حالا تو بساط هیچ دی وی دی فروشی ندیده بودم:


چهار صد ضربه فرانسوا تروفو با دوبله فارسی

درخشش استانلی کوبریک با دوبله فارسی

پرتغال کوکی استانلی کوبریک دوبله فارسی

باری لیندون استانلی کوبریک با دوبله فارسی

طلسم زیبای لوییس بونوئل!! با زیر نویس فارسی

شمعون صحرای لوئیس بونوئل!! با زیر نویس فارسی

توت فرنگی های وحشی اینگمار برگمن!! با زیر نویس فارسی

دیوار آلن پارکر با زیر نویس فارسی

گاو خشمگین مارتین اسکورسیسی با زیر نویس فارسی

شب قوزی فارسی

آرامش در حضور دیگران

در غربت شهراب شهید ثالث

کاف شوی پرویز صیاد

مشق شب ار کیارستمی

بچه رزمری با زیر نویس فارسی

زد گوستاگاوراس با دوبله فارسی

 

 

وای خدای من این بابا چه گنجی رو اینجا گذاشته بود و خودش حالیش نبود!!
فکر کردین چیکار کردم.

هیچی دست تو جیبم کردم و با پرداخت مبلغ شونزده هزار تومن همه اون گنج رو خریدم و با خودم به خونه اورم. با خودم گفتم که اون بابایی که فیلمهای این طرف رو تامین میکنه حتمن مثل من عشق فیلمه و حتمن مثل من میدونه که باید چه چیزایی رو بخورد مردم بده.!!

شما فکر میکنین که مسئولین سینمایی ما هم اینو میدونن؟؟؟؟؟؟

من رفتم که بشینم و دونه دونه این فیلما رو نیگاه کنم .دل همتونم آب!!

حسابی دیرم شده و تند تند قدم ها مو بلند بلند بر میدارم تا زود تر خودمو به ساختمان شهرداری برسونم. میپیچم تو خیابون بهشت و خودمو میندارم تو پیاده روی سمت شهرداری.

بازم تند تر هروله میکنم و لی لی کنون میرم به سمت ساختمون شهرداری. پیاده رو خلوته و اونقدرایی که تو این ساعت روز انتظار داری آدمها رو نمیبینی که توش وول وول بخورن بهم تنه بزنن و با سرعت این ور اون ور برن.

دوتا دختر خانم زیبا تو رنج سنی هجده تا بیست رو میبینم که خوشحال و خندون از دور بسمت من میان و میگن و شادی میکنن و با صدای بلند با هم گفتگو میکنن. قیافه شون اونقدر واسه اطراف شهرداری جیغ هست که توجهم بهشون جلب بشه و یه خورده بیش از حد لازم نیگاشون کنم .دارن بهم میرسن که به خودم میام و زودی رومو میکنم اون ور.

بهم میرسن و یکیشون ریز نیگایی میکنه و زودی خودشو قایم میکنه.منم لبخندی در جواب نگاهش میزنم و  خیلی بی خیال به راهم ادامه میدم.دارم میرم که صدای پایی رو میشنوم و تا بخودم میام یکی از اون دوتا دختر خانوم  رو میبینم که خودشو بهم میرسونه و فبل از اینکه فرصت کوچیکترین عکس العملی رو داشته باشم لپ مو میکشه با همون سرعتی که اومده بر میگرده و براهش ادامه میده!!!!!!!!

بر میگردم و یه خورده هاج و واج و با تعجب نیگا نیگاش میکنم و کم کم از رو میرم و در حالیکه لپمو با دستم میمالم با تعجب به راهم ادامه میدم. چند نفری هم که از روبرو میان به شکل های مختلفی به اتفاقی که افتاده عکس العمل نشون میدن .یکی میخنده اون یکی سر تکون میده یکی دیگه به من اشاره میکنه و زیر لب با بغل دستیش پچ پچ میکنه و منم دارم به ساختمون شهرداری نزدیک و نزدیک تر میشم.هنوز به شهرداری نرسیدم که صدای دویدن یه بابایی رو پشت سر خودم میشنوم و بنا به مصلحت زودی سرمو میدزدم و عکس العمل نشون میدم ولی با تعجب یه روحانی رو میبینم که نفس نفس میزنه و خودشو بهم میرسونه و میگه:

-          نترس جانم نترس عزیزم!!!خسته نباشین!!

-          سلامت باشین

-          عجب دوره زمونه ای شده !! قبلا آقایون مزاحم خانومها میشدن و حالا خانوم ها مزاحم آقایون میشن!! والا دوره آخر زمونه !!

 

میخندم و واسه شوخی میگم:

-          حاج آقا خوش تیپی همیشه مشکل سازه حاج آقا . تازه مگه فکر میکنی خانومها دل ندارن!!!!

بلند بلند میخنده و میزنه رو شونه ام و میگه:

-          این هم نکته ایست آقا.!! این هم نکته ایست................

 

 

 

v   اتفاقی بود که افتاده بود و به نظرم جالب اومده بود و دوست داشتم تو وبلاگم تعریفش کنم. امیدوارم کسی دال بر این نگذاره که من ادعای خوش تیپیم !!! میشه و یا واسه جلب توجه تعریفش کردم. این حرفا دیگه از ما گذشته........

v      ضمنا علت آپ لود نکردنم هم این بود که مهمون داشتم و دور و برم شلوغ بود و تمرکز نداشتم . همین و همین.........

 

اهواز 1369

تند تند مخلوط گوشت چرخ کرده سیب زمینی پیاز و ادویه رو تو دستاش پهن میکنه و  از اونها کتلت های کوچولو کوچولویی درست میکنه و اونها رو دونه دونه تو ماهیتابه که روغن داغش جلز ولز میکنه مینداره و ادامه میده:

تو جدا باورت نمیشه و فکر میکنی من دروغ میگم؟

خوب معلومه که نه.ببین تو خودت میدونی که من چقدر از این دوست امل و دهاتی جدیدت که حتی سلام کردن هم بلد نیست بدم میاد و چشم دیدنشو ندارم اگه این بابا همین الانم بیاد بگه مانی خوب الان روزه من فکر میکنم زر میزنه میفهمی؟زر میزنه چون اونجوری مطمئن میشم که الان شبه و اون داره به من دروغ میگه و تو هم داری به جای نهار شام درست میکنی!! تو نمیدونی نمیدونی من چقدر از اون زن و طرز تگاهش بدم میاد به نظر من اون شومه مثل جغد میمونه عزیزم میتونی اینو بفهمی؟؟؟؟؟؟؟

توهین من رو به روی خودش نمیاره و همونطوری که اخرین دونه کتلت رو از تو ماهیتابه میکشه بیرون نیم نگایی بم میندازه و گوجه ایی رو که بزرگ بزرگ بریده شدن تو ماهیتابه ول میده و میگه:

یهر حال من دیدم میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من دیدمش. چطور بهت بگم حسش کردم و باورش کردم تو میخوای قبول کن میخوای قبول نکن.

منم که نمیخوام خودم رو از تک و تا بندازم یه خورده نیگا نیگاش میکنم و پشتم رو بهش میکنم و بنامو میزارم که از تو اشپز خونه بیام بیرون . تند تند خودمو به در اشپز خونه میرسونم و سر میخورم تو حال و از درد حسودی دانشگاه نرفتن فریاد میکشم:

دانشگاه رفتن شعور و فرهنگ نمیاره ابجیه خرافاتی من .باور کن شعور و فرهنگ  نمیاره...............

                                                       ***********

 

آنکارا نوروز 1366

 

جدی میگی نوید؟ جان من؟

میخنده و فریاد میزنه:

قرن نونزدهم میلادی اوج احضار روح بروش آلفابتی بوده و خیلی از معروفترین دانشمندان اون زمان توی این مراسم  شرکت میکردن!! هنوز که هنوزه صورت جلسه های اون دوران تو موزه های لندن در حالی نگهداری میشه که امضاهای معتبر و ازرشمند زیر اون صورتجلسه ها هر گونه منکر شدن اون وقایع رو برای دانشمندان زمان ما غیر ممکن میکنه.

ایمان میپره وسط حرفش و فریاد میزنه: این ک.س شعر ها چیه واسه خودتون میبافین روح چیه ارواح چیه این مزخرفات چیه پشت سر هم میگین؟؟

نوید محلش نمیگذاره و کماکان به مرتب کردن اتاق خودش ادامه میده و میگه:

بنده خدا ها روح  مگه چیه؟ فکر میکنین ارواح خبییث وجود ندارن؟ فکر میکنین نمیتونن الان بیان اینجا و کار همه ما رو یه جا بسازن؟

میپرم تو صحبتش و میگم:

اوه لا لا !! ارواح خبیث حشری!!!!!! منم که بچه خوشگل!! فکر کن چه شود ایشالا که یه روح خبیث زن به پست من بخوره و ......... جان !!

ایمان میخنده و جیغ میکشه و فریاد میزنه:حتما اگه اون روح خبیث مونث به پست من بخوره اول میاد اون عضو شریف من رو درسته از جا در میاره و بعدش میخواد که من به زور هم که شده باهام سکس کنه . منم که ناتوان....................................

امین برادر بزرگ ایمان که تا اون لحظه ساکت نشسته فریاد میزنه:ایمان خفه شو .آخه آرزو هات هم ک.ی.ر.ی.ن الاغ..........

نوید اخرین بازمونده شلختگی اتاقش رو هم با مرتب کردن ملاقه رو تختش از بین میبره و یه دفعه داد میزنه:

خونه تکونی نوروزی من تموم شد بهر حال از این زر زر کردن های مفتتون که بگذریم کی پایه میشه که امشب این موضوع رو امتحان کنیم؟البته تو اتاق من نه هاا اینجا پاتوق نیست و در ضمن من اتاقم رو مرتب کردم. کل داستان رو امتحان میکنیم و راست و دروغش رو درمیاریم................

من هم من و منی میکنم و میگم:

یعنی روح احضار کنیم؟شوخیتون گرفته؟بابا این حرفها مال دویست سال پیشه حالا من یه شوخی کردم برین جمع کنین کاسه کوزتونو خجالت هم خوب چیزیه!! غم غربت گرفتین چهار تا تخته ای هم داشتین کم شده؟؟؟؟؟

نوید هم خنده ای کرد و گفت:بچه شهرستانی واسه ما ادم شدی تورو خدا تو جز خودت هیچی رو قبول نداری دوس نداری اصلا خودتو قاطی نکن بدون تو بهتره اصلا!!

بنده خدا تو میدونی تو لندن اون زمان و در حضور خیلی از دانشمندان و فیزیک دانان اون زمان چه اتفاقهایی افتاده؟ داستان اون ملکه همیشه خندون رو شنیدی؟ همون که بعد از احضار شدن  میاد و برای سالها تو اون خونه ای که احضارش کردن میمونه و حاضر نمیشده  بره؟ داستان اون بابایی که مرگ همه حضار اون جلسه رو پیش بینی میکنه و به تک تک اونا میگه که چطوری میمیرن؟ پس اصلا همه رو ول کن مگه تو نبودی که میگفتی عموت روح احضار کرده و اون رو فرستاده بالای سر جیمی کارتر که داشته یه نامه محرمانه میخونده!! نکنه زر زدی کلک !! حرف مفت بود.آره؟

منم جا میزنم و میگم: خیلی خوب بابا من هستم واسه ثابت کردن حسن نیتم هم خریدلوازم این کار رو من به عهده میگیرم. خوبه؟؟؟؟؟؟

 

                                             *************

شلوارمو میپوشم و یفه اسکیمو میندازم تو تنم و کاپشنم رو میندازم رو شونه ام و میپرم تو خیابون و سر بالایی سر کوچه رو یه نقس میدووم. بارون نم نم که داره یواش یواش تند میشه حسابی به سرو صورتم میخوره و تموم لباسم رو خیس خیس میکنه. سرعتمو زیاد تر میکنم و  خودتمو خیلی تند  سر خیابون اصلی میرسونم و  دولموش (مینی بوس) رو از دور میبینم که آروم آروم داره از سر بالایی به پایین میاد .

 دستم رو اشاره میکنم و بعد از واستادنش بالا میپرم و میگم:

 (سلام)Merheba

 (سلام . کجا میری)Merheba. Nerdan gediurson?

 ( کیزیلای میرم)Kizilay dan gediorom

یه دو سه کیلومتری که میره  چشمم به یه لوازم التحریری میفته و فریاد میشکم:

 (پیاده میشم)In a cak var

 (بفرمایین)Buyron afandim

  چفدر میشه؟))Nekadar verim?

  (صد لیره)YUZ LIRA

 ( بفرمایین)Buyron Afandim  

 (خیلی ممنون)Cuk saol  

(روز خوش) Iye gon lar

 ( بای بای)Gule gule

 

خلاصه از دولموش (مینی بوس) میپرم پایین و میرم تو لوازم تحریری و با سرعت هر چی تموم تر هر چی برای راه اندازی یه احضار روح پارتی لازمه رو میخرم و از مغازه بیرون میام و بعد از یه خورده معطلی بازم سوار دولموش میشم و سر کوبایاشی  میپرم پایین. تو کوچه میدوم و در حالیکه سعی میکنم  با رد شدن از زیر سقف سایه بون  آپارتمانها خودم رو از قطره های درشت بارون مصون نیگر دارم تند تند به سمت پانسون میدوم و در حالیکه  همه جام چیکه چیکه میکنه  به پانسیون میرسم و اول از هر چیز تو راه رو مثل یه گربه خیس خودمو حسابی میتکونم .

خلاصه به اتاقم میرم و لباس عوض میکنم خودمو به اتاق نوید میرسونم و در میزنم و وارد میشم و میگم:

حوب رفقا من همه چی خریدم فقط شمع گیرم نیومد که یکی دیگه زحمتشو بکشه.

خوب که نیگاشون میکنم ترس رو تو چشاشون حسابی میخونم ولی چیزی به روی خودم نمیارم و ادامه میدم :

 امشبه رو فکر کنم ...

 

*******************

 

 

خوب اینکه اون شب چه اتفاقی افتاد و اون موضوع به سال 1369 چه ارتباطی پیدا مییکنه بمونه واسه یکی دوشب دیگه..........

 

 

 

 

یه شب سرد زمستونی در حال وب گردی به پیشنهاد یه دوست چتی پناهنده مفیم اروپا به یه میتیتگ اینترنتی تو یکی از چت روم های پالتاک دعوت شدم تا علاوه بر اون که مفتخر!!! به شنیدن یکی از سخنرانی های ناب ریس یکی از احزاب اپوزوسیون بشم بتونم با پرسیدن سوالات مختلف از ایشون اوج دموکراسی ناب رو با پرسیدن سوالات مختلف با گوشت و پوست !! خودم تا اعماق وجودم حس کنم.خلاصه با بدبختی زیادی پالتاک رو دانلود کردم و بعد از ساختن یه نام کاربری پرسون پرسون روم مورد نظر رو پیدا کردم و با التماس زیادی اجازه ورود گرفتم و با لود شدن صفحه چت روم مفتخر به !!!!! شنیدن صدای ایشون شدم که با شور و اشتیاق زیادی در مورد آینده ایران و لحظه تاریخی ورود به میدان ننه مرده آزادی صحبت میکرد و شرط و شروط زیادی رو برای اون دسته از بزرگان حکومتی که تمایل دارن تا دیر نشده به امواج خروشان !!! ملت ایران بپیوندن بر میشمرد و برای تسلیم نشدگان هم حسابی خط و نشون میکشید. اگر کسی از وضع عمومی ایران اطلاعاتی نداشت این جور به نظرش میرسید که این ها حمله کردن رژیم رو هم ساقط !! کردن و در میدن آزادی هم جمع شدن و تنها مشکلشون گرفتن و کشتن اون دسته از معدود !!!مقامات کشوری و لشکریه که حاضر نشدن به این امواج خروشان ملت !! بپیوندن!! خلاصه سرتون رو در نیارم اون میگفت و جمعیت حاضر در چت روم هم که حسابی شور و حال انقلابی اونها رو فرا گرفته بود به هر شکل ممکن از قبیل تکست خندونک ویس و خلاصه به هر شکل ممکن برای ریس حزب مطبوعشون هورا میکشیدن و تشویقش میکردن و این موفقیت بزرگ رو به اون تبریک میگفتن!!.منم مات و مبهوت غرق در الکی خوشی و سر و صدای بیخود جماعت الکی خوشی بودم که خندون و شادون خودشون رو در میدون آزادی و در حال آزاد !! کردن ملت در بند خودشون میدیدن احتمالا هم تنها نگرانیشون این بود که بعدش چطوری تاکسی گیر بیارن که تو این هاگیر واگیر اونها رو به خونشون که چند سالی هم هست که به اونجا نرفتن و نا بلد شدن و نمیتونن به تنهایی پیداش کنن برسونه!!!.
خلاصه مدتی گذشت و بحث ایشون به پایان رسید و بالاخره نوبت به طرح سوال و جواب حضار از محضر رئیس !! رسید. منم نوبت گرفتم و بعد از نیم ساعتی نوبت به من رسید که سوالم رو از ایشون بپرسم و با گرفتن یه جواب منطقی لذت لازم رو از دموکزاسی ببرم و اونو همونطور که دوستم وعده داده بود با گوشت و پوستم حس کنم:
ضمن عرض سلام و خسته نباشین میخواستم سوالی رو از شما بپرسم.!!
خواهش میکنم بفرمایین.
والا راستش شما ها یه جوری صحبت میکنین که انگاری الان تمام مشکلاتتون حل شده و تنها مسئله ای که باقی مونده مسئولین حکومتی جمهوری اسلامی هستند که اونم باید هر چه زود تر حل بشه!! بهر حال سئوال من اینه که آقای خاتمی بیست و دو میلیون رای داره و مسلما اگه هم بر فرض محال کار به اونجا بکشه که شما ها دارین میگین و شما بتونین پیروز مندانه تو میدون آزادی میتنگ بدین !!! اون بیست و دو میلیون نفر از ایشون و رایشون به هر شکل ممکن دفاع میکنن(البته این حرف من با توجه به وضعیت و جو اون موقع ایران خیلی طبیعی و منطقی بود) .. بهر حال میخواستم بدونم که شما با این بیست و دو میلیون نفر چیکار میخواید بکنین!!
ایشون هم نه گذاشت و نه برداشت و سر و سینه ای صاف کرد و اهن و اوهونی کرد و گفت:
میخواستم به دوستان عزیز نشون بدم که رژیم جمهوری اسلامی چقدر از شما ها میترسه و چفدر ما رو به هدفمون نزدیک میدونه!! همه جا جاسوس داره اونها حتی از این اجتماع پالتاکی پنجاه شصت نفره ما هم میترسن !! و عمال نفوذی شونو به اینجا فرستادن تا جلسه ما رو به هم بریزن. این مرد اطلاعاتیه اومده با طرح سوالات انحرافی سخنرانی ما رو به هم بزنه!!!!!!!!!! جاسوس. بزدل !! اطلاعاتی!! نامرد!! مزدور جمهوری اسلامی . کارمند ساواما.پاسدار ... فاشیست .. عضو القاعده !!!!!! مرگ بر خاتمی !! از لیدر روم میخوام که با باقی بچه ها همت کنین و اونو از روم بندازین بیرون!!!
خلاصه تا اومدم از خودم دفاع کنم همه با هم منو ایگنور کردن و از روم افتادم بیرون !! و طعم واقعی دموکراسی رو با گوشت و پوست خودم به معنای واقعی حس کردم و کلی حالی بردم.و به قول اینوریا حسابی توجیح شدم!! حالا اینکه خشمگین شدم و اومدم و با ثبت یه نام کاربری جدید وارد شدم و به روم رفتم و کل روم رو به گوه کشیدم و بعدشم چه بلایی سر اون رفیق الکی خوش چتیم اوردم .... بماند که در بحث ما نمیگنجه.!!
از این قصه یه شیش هفت سالی میگذره و آقای خاتمی هم جای خودشو به آقای احمدی نژاد داده و منم از اون موقع تا حالا پامو تو پالتاک نگذاشتم و خاطره گند اون شب کذایی برای همیشه منو از محیط پالتاک دلزده کرد..
بهر حال من هیچوقت از معادلات سیاسی سر در نیوردم و علاقه ای هم به سیاست و سیاست بازی ندارم.اما اونقدر عقلم میرسه که دلم برای اون بدبختای مادر مرده ای که تو زمستونهای سرد و یخبندون نروژ و سوئد تو کمپ های پناهندگی یو ان بی پول و دل گرفته و سر گردون جلوی کامپیوترای اسقاطیشون نشستن بسوزه و ناراحت باشم که چرا اون بدبختا تو پالتاک یا هزار جای کوفت و زهر مار دیگه چشم امید به اون نو کیسه هایی دوختن که در همون زمان در کنار خونوادهاشون تو ویلاهای گرم و نرم کنار سواحل نیسشون نشستن و تریاک میکشن و نشئه میکنن و برای اون مادر مرده ها هزار جور سخنرانی مزخرف میکنن و اونها رو تو عالم هپروت و به قول دوستم استند بای قرار میدن که با اعتبار اون بنده خدا ها بتونن از دولت های اروپایی پول بیشتری بگیرن و صرف نشئه گیشون بکنن.
در آخر این رو هم بگم که: بهر حال این بنده خدا ها دیگه نمیتونن از دادن میتینگ تو ورودی میدان آزادی چیزی بگن و قرار مداراشونو اونجا بگذارن!!!!!!!!!! چون:
خوب فرودگاه بین المللی عوض شده و اونا بعد از بیرون اومدن از فرودگاه امام خمینی از سمت اتوبان قم وارد تهران میشن و بعد از گذشتن از عوارضی قرودگاه و طی کردن اتوبان خلیج فارس به بهشت زهرا میرسن و باید میتینگشونو واسه مرده ها برگذار کنن!! با حاله ها
فکر کن........





- بببینم گفته بودی تو جهازت تلویزیون ال سی دی داری؟؟؟؟!!!!!

ین سوالی بود که من امروز با اس ام اس از چند تا از دوستای نازنینم پرسیدم ولی جالب تر از سوال من جوابی بود که اونا به من دادن!!

بذارین چند تا از جوابهاشونو با هم مرور کنیم.

1-         جهاز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ... هستم هاااااااااااااا الو الو  :D (33 ساله)

2-         چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (35 ساله)

3-         آره دارم میخوای بیای بگیریم؟؟ (22 ساله)

4-         خوبی تو؟؟؟؟؟؟ (30 ساله)

5-         من چیز بخورم به بابام بگم برای ال سی دی بگیره!! حالا چطور؟ (ایضا 22 ساله)

6-         جهاز من فوق لبیسانسمه!!! (28 ساله)

7-         بستگی داره که مهریه اش چقدر باشه!! (31 ساله)

8-         !! (26 ساله)

9-         وای مانی این سوال های عجیب غریب چیه میپرسی حالا که هنوز واسه من زوده (باورتون میشه منم نمیدونم چند ساله شه)

10-     با منی؟؟؟؟؟؟؟؟ (29 ساله)

11-     وای مانی بازم منو با کسی دیگه ای اشتباه گرفتی؟؟(27 ساله)

12-     ای کلک این اسم اس اس واسه کی بود؟؟؟؟(21 ساله)

13-     خیلی اس ام اس مسخره ای بود !!

14-     لاشی باز واسه من ک.... شعر فرستادی؟؟ من کیانوشم مرتیکه !!!!!!!!!

15-     داری مخ  کدوم بدبختی رو میزنی  مردک. دوباره واسه اش بفرست.اشتباهی اومد این ور( پسر)

16-     وای من جهازم .......رمه!!!!!!!!! بفرستمش؟؟ (خیلی ببخشین)

 

بی خیال باقیش از این هم بد و رکیک تر بودن و غیر قابل نمایش......

- نتیجه اخلاقی اینکه  اگر  بخواین از  به دختر خانوم تقاضای ازدواج کنین اول باید کلی جون بکنین که بنده خدا باورش بشه که دارین بهش راست  میگین تا درست جوابتونو بده.

و مسلما لازم به توضیح نیست که همین جا خدمتتون عرض کنم  که من قصدم از فرستادن این اس ام اس خواستگاری نبوده و ابدا همچین منظوری نداشتم  و شما عزیزان به هیچ وجه موضوع رو به خودتون نگیرین !!!!!!!!!!!

 

                                                    ***********

 

امروزم رو با موزیک های گروه بانیم شروع کردم(Bony m).

یه گروه پاپ دهه هفتاد که تا اواسط دهه 80 هم میخوندن و آلبوم های موسیقیشونو به بازار میدادن. گوش دادن به اون موسیقی برای من یاد آور خاطراتیه که برم میگردونه به اواخر دهه پنجاه و زمانی که شش ساله بودم. عموی وسطی من کاظم  آلبوم های اونها رو با یه ضبط صوت استریو فونیک بهمراه دوباند چوبی که در زمان خودش سروری میکرد پخش میکرد وخودشو تکون میداد و از زندگیش لذت میبرد .

 آخرش هم به عشق اونا زندگیشو فروخت و راهی انگلستان شد تا هم به زندگیش سرو سامونی بده و هم به اونها نزدیک تر باشه.عموی خوبی بود بسیار آروم و بی آزار .............

 

                                                      ************

اواخر سال56 بود و قرار بود  فیلم کینگ کنگ (KING KONG) برای اولین بار در اهواز اکران بشه.   با دیدن آنونس تبلیغاتیش تو سینما اکسین بی قرار دیدنش شده بودم و برای اکرانش در اهواز لحظه شماری میکردم. و هر بار که با اتومبیل آریای پدر از خیابون سی متری رد میشدیم و به نزدیک اول نادری میرسیدیم گردنمو کج میکردم و ضمن اینکه سر در سینما رو نیگا نیگا میکردم از مامانم صادقانه مبپرسیدم:

-          مامان فیلمش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونم که میدونست من متنتظر کینگ کنگ هستم فریاد میزد:

-          کینگ کنگ نیست!!

روز موعود فرا رسید و کینگ کنگ در اهواز اکران شد. پوستر تبلیغاتی اون فیلم که یه گوریل بزرگ و سیاه و ترسناک